دلتنگ کربلا//زائر اربعین ع.پ.ا

کربلا ای کاش من مسافرت بودم

۷۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دلتنگم وبه یاد حرم گریه میکنم» ثبت شده است

امر به معروف و نهی از منکر مهم ترین ویژگی

قال اللّه تعالی: «کُنْتُمْ خَیْرَ اُمَّةٍ اُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وتُؤْمِنُونَ بِاللّه ِ»؛(1) «شما بهترین امتی بودید که برای مردم پدید آمدید؛ امر به معروف و نهی از منکر می کنید و به خدا ایمان دارید.»

در این آیه شریفه «امت اسلامی» به عنوان بهترین امت معرفی شده است و دلیل آن دو چیز ذکر شده است: «امر به معروف و نهی از منکر» و «ایمان به خدا». نکته جالب توجه این است که در این آیه امر به معروف و نهی از منکر بر ایمان به خدا مقدم داشته شده که نشانه اهمیت و عظمت آن است. به تبع این ویژگی برای بهترین امت اسلامی، باید گفت که مهم ترین ویژگی جامعه اسلامی هم همین مسئله است که امر به معروف و نهی از منکر شناخته شود و وجدانهای بیداری در جامعه پیوسته از آن پاسداری کنند.

داستان هجوم رضاخان به قم به بهانه بی احترامی به خانواده اش، نمونه ای از این بیداری آگاهانه در جامعه را نشان می دهد:

از قدیم الایام تا به امروز مرسوم بوده و هست که غالبا مردم هنگام تحویل سال نو در اماکن متبرکه به سر می برند و آن را به فال نیک می گیرند. عید نوروز سال 1306 شمسی با 27 رمضان 1346 مطابق بود و زوّار بسیاری از نقاط مختلف به سوی شهر قم روی آوردند تا هنگام تحویل سال در حرم حضرت معصومه باشند. حرم مملوّ از جمعیت بود. اعضای خانواده پهلوی ـ که همسر رضاشاه هم جزو آنها بود ـ در غرفه بالای ایوان آیینه بدون حجاب کامل نشسته بودند، و این به طوری جلب نظر می کرد که صدای اعتراض مردم از هر سو بلند بود؛ ولی هیچ کس جرأت نمی کرد قدم پیش گذارد و به آنها تذکر دهد. در همین موقع، سید ناظم واعظ که در مسجد جنب حرم مشغول وعظ بود، مردم را تهییج نمود تا امر به معروف و نهی از منکر کنند. خبر به مرحوم حاج شیخ محمد تقی بافقی رسید. او ابتدا به خانواده دربار پیغام فرستاد که: اگر مسلمان هستید نباید با این وضع در این مکان مقدس حضور یابید و اگر مسلمان نیستید، باز هم حق ندارید در این مکان حضور یابید. پیام موثر واقع نشد. حاج شیخ محمد تقی شخصا به حرم آمد و سخت به آنان اعتراض نمود و از آنها خواست که سر و صورت خود را بپوشانند یا از آنجا خارج شوند. در این وقت غوغایی به پا شد. خانواده پهلوی فورا به منزل تولیت حرم رفته و از آنجا با تلفن به رضاشاه خبر دادند. او فورا به سوی قم حرکت کرد و دستور داد یک عده سرباز پشت سرش حرکت کنند.

بعد از چند ساعت به شهر قم رسید و مستقیما وارد صحن حرم شد.چند نفر طلبه را که در آن اطراف بودند، شلاق زد و چند نفری را هم در جوار قبر حضرت معصومه با عصا و لگد مضروب کرد. سپس دستور داد مرحوم بافقی را دستگیر کرده به تهران فرستند و تحویل زندان شهربانی دهند. او را همچنان در حبس نگه داشتند تا بعد از پنج ماه که آیت اللّه حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی خواستار آزادی وی گردید.(2)

مهلک در امان خواهد بود.


. آل عمران/110.

2. محمد عابدی، پیکار با منکر در سیره ابرار، دفتر اول، ص115.

۱۶ آذر ۹۷ ، ۰۰:۲۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا

ماه به خاک افتاده!


سلام بر لب های خشکیده!

سلام بر عطش!

سلام بر سقا! سلام بر آب!

سلام بر علقمه!

سلام بر دستان بریده!

سلام بر علم فرو افتاده!

سلام بر مشک پاره پاره!

سلام بر امید از دست رفته!

سلام بر چشمان به خون نشسته!

سلام بر فرق شکافته!

سلام بر ماه به خاک افتاده!

سلام بر دل سوخته!

سلام بر پشت خمیده!

سلام بر نگاه های منتظر!

سلام بر لب های خشکیده!

سلام بر عطش!

سلام بر سقای بی مشک …

سلام بر علمدار بی علم …


۱۱ آذر ۹۷ ، ۰۰:۳۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا

تا شایــــــــد بشه


بیــــــــا فُطرُس مَلَک وقتشـــــــه حـــالـــــا

سلام منـــــــو ببـــــر خدمت آقــــــا

تا شایــــــــد بشه

برات منــــــــــم امضـــــــاء. . .

۰۲ آذر ۹۷ ، ۱۲:۱۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است ما بر آنیم که این ذکر جهانی بشود

 بسم رب المهدی

 

ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است  ما بر آنیم که این ذکر جهانی بشود

امروز جمعه بود. از بعد از ظهر که از خونه زدم بیرون هر جا که رفتم صدای موسیقی وآهنگ می اومد.دلم خیلی گرفت. همش با خودم میگفتم واقعا اینجا یه مملکت اسلامیه؟!!بابا امروز جمعه همه باید به این فکر کنیم که اینبار چیکار کردیم که امام زمانمون نیومد! دیدم اصلا نیاز به فکر کردن نیست اصلا مردم وقت فکر کردن در این مورد رو ندارن. چرا؟واقعا چرا اینجوریه؟از شنبه تا پنج شنبه همش دعا میکنیم که هر چی زودتر امام زمان بیاد اون وقت جمعه که می شه  میگیم حالا وقت نداریم امشب عروسی داریم‌‌٬ اصلا  نه٬ امروز می خوایم بریم کوه. دوباره از شنبه که کار و مشکلاتمون شروع میشه یاد خدا و امام زمان می افتیم .

 

از شنبه درون خود تلنبار شدیم

تا آخر پنج شنبه تکرار شدیم

خیر سرمان منتظر آقاییم!!!

جمعه شد و لنگ ظهر بیدار شدیم

 

 

جمعه بود امروز٬ روز آه من

هرچه ماندم بر نیامد ماه من

باز هم یک جمعه دیگر گذشت

روز موعود دل و دلبر گذشت

 

اللهم عجل لولیک الفرج

۲۵ آبان ۹۷ ، ۰۰:۰۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا

یادش بخیر روز و شبم با حسین بود

بسم رب الحسین(ع)

 

 

یادش بخیر روز و شبم با حسین بود

ذکر بی اختیار لبم یا حسین بود

پا تا سر عقیله سر و پا حسین بود

وقت اذان اشهد من یا حسین بود

ما تار و پود رشته ی پیراهن همیم

یعنی من و حسین، حسین و من همیم

دور از تو هست ولی دست از تو برنداشت

خسته شدست ولی دست از تو برنداشت...

زینب شکست ولی دست از تو برنداشت

مانند من کسی به غم و رنج تن نداد

آه که غمی چنین به دل پنج تن نداد

یادش بخیر بال و پرش میشدم خودم

سایه به سایه همسفرش میشدم خودم

یک عمر مادر و پدرش میشدم خودم

جای همه فدای سرش میشدم خودم

نام حسین حکم قسم را گرفته بود

یک شب ندیدنش نفسم را گرفته بود....

حالا فقط به پیرهنش فکر میکنم

میسوزم و به سوختنش فکر میکنم

دارم به دست و پا زدنش فکر میکنم

بس که به نیزه و دهنش فکر میکنم

با روضه ی برادرم از هوش میروم

با ضجه های مادرم از هوش میروم...

وای از محاسن تو و انگشتهای شمر

وای از........

۱۶ آبان ۹۷ ، ۲۳:۵۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا

پایان- دختری که از قدر چیزی نمیدانست - انتشار برای اولین بار


احساس میکردم که مسئولیتی بهم داده شده ولی نمیدونستم چیه و از کجا و چجور باید شروع کنم

 

من بودم و افرادی که نمیتونستم باهاشون حرف بزنم و مشورت کنم..

 اخه بگم چی؟؟؟؟

 بگم چی دیدم....! اخه کسی باور نمیکرد!!!!

 من کسی بودم که اسلام رو قبول نداشتم، شب های محرم قشنگترین تیپ هارو میزدم .

فقط امام حسین رو ، روی مرام و معرفت دوست داشتم

باهاش تو دلم..... دردودل میکردم...

که هر غلطی کنم روز عاشورا حرمت نگه میداشتم ...

فقط اون روز حسینی میشدم..

نمیدونم اخه چه جرقه ای بود منو گرفت ...

شنیده بودم که اهل بیت یک دفعه با یه پلک به هم زدنی ادم های بد رو روی مرام و معرفت میخرن ،

 و اگه بخرنت دیگه همه چیت حله...

فکرکنم اونشب که گریه کردم برا مدافعان حرم ........

و فقط حرمت عاشورا نگه میداشتم......

 شاید برای اونا بود که به یه لحظه خریدنم...

نمیدونم شاید چیز دیگه ای درونم بودم که خودمم ازش خبر نداشتم و فقط خدا میدونست..

مامانمو صدا زدم که تصمیم گرفتم برم حوزه علمیه ...

من دختر شیطون.........

 و اصلا شناختی روادم های مذهبی نداشتم و نمیدونستم حوزه علمیه محیطش چجوره ؟؟؟؟؟؟؟
خیلی میترسیدم که دارم راه سختی رو انتخاب میکنم .

فقط دلخوشیم خدا بود... که تو این روز ها فقط با قلبم اونوصدا میزدم ...ازش خواستم که کمکم کنه ....

به مامانم گفتم بریم بازار.......

 کاردارم......

من ساده رفتم بیرون ......

بدون لباس جیغی

 و حتی  ارایشی هم نداشتم

رفتم اولین چادر زندگیم خریدم

 کتونی هامو کنار گذاشتم

یک جفت کفش چرم گرفتم..

اومدیم و با داداشم صحبت کردم

که قرار برم حوزه علمیه

با تعجب!!!!!!!!

گفت جای تونیست و نمیتونی!!!!!!!!!

 و

دووم نمیاری!!!!!!!!!

 من با قاطعیت کامل گفتم من تصمیم خودمو گرفتم و میخوام برم..............

اونها هم خوشحال شدن و موافقت کردن ولی به شرطی که از شهر خودم برم به شهر دیگه ای چون اکثرن منو میشناسن و بهم تهمت میزدند که چادری شدم .

پیش خودشون میگن این حتما یه کار بدی کرده که خانوادش چادریش کردن...

خلاصه من با همه نگاه ها که سمتم بود، رفتم یه شهر دیگه ای و ثبت نام کردم.و وارد حوزه علمیه شدم.

برگشتم و بعد از یکماه بهم زنگ زدن که قبول شدی من با تمام خاطراتم و تمام رفیق هایی که شبیه گذشته خودم بودن  وداء کردم و رفتم..

من وقتی برای اولین باری بود  که چادری شده بودم خیلی ها  من رو مسخره میکردن و بهم طعنه میزدن که این چه ریختیه برا خودت درست کردی

 و من تو دلم فقط بخدا پناه بردم.

 نامزدی دختر عموم بود و من اولین جایی بود که با افتخار با چادرم رفتم

 از در که وارد شدم دخترعموهام مسخرم کردن و بهم خیلی حرف بد زدن من تو عماق قلبم ناراحت بودم اخه من کسی بودم انقد از تیپ قیافه سر بودم از همه، به جایی رسیدم منو مسخره میکردن.

 دلم شکست و بعداز مهمونی سریع پاشدم و دیگه هیجا نرفتم..

وقتی از اشناها به گوششون میرسید که من مذهبی شدم !!!میومدن منو میدیدن که باورشون بشه..

من وقتی شل حجاب بودم و واقعا آرایش میکردم و حسابی جلب توجه و.............

 و  وقتی محجه شدم خوشم نمیومد مثل بعضی از چادری ها ارایش و زیور الات داشته باشم.

 دوستداشتم یه مذهبی ساده باشم و واقعا همینطوری هم شد...

 من شدم یه دختری که خیلی ها دلشون میخواست دخترشون اینطور پوششی داشته باشه...

من وارد دنیای جدیدی شدم و شروع کردم ب درس خوندن و سعی کردم زندگی نامه همه انبیا و اهل بیت رو بخوندم و احکام شرعی بطور دقیق یاد بگیرم و همینطور هم شد...

و  زندگی نامه همه ی عرفاهارو خوندم و الگو برداری کردم، وقتی توحوزه بودم میگفتن شماها سربازهای امام زمانی و من شوق بیشتری داشتم برای یادگیری و  ماندن در حوزی علمیه ...

زمانی که ساعت اخلاق  بود پای درس اساتید بزرگی مینشستیم و از صحبت هاشون استفاده میکردم، یادمه همه اساتید میگفتن که حوزه علمیه ای که شما اومدید جایی هست که بعضی از شماها انتخاب شده اید و اهل بیت به شما نظر دارن..یادم اومد که بعضی ها این بهم میگفتن ولی خدایش باعث غرورم نمیشد.

 بیشتر منو افتاده تر و ساده تر میکرد بجای رسیدم که اخلاقم با ادم های بد و خوب نرم شده بود و ادم باگذشتی شده بودم و خیلی رفتارم تغییر کرده بود.

تو حوزه دنبال عرفان بودم و تا جایی ک میتونستم دنبال راه روش هاش میرفتم یک روز با یکی از استادهام مشورت میکردم که خواب هام باعث شدن من الان اینجا باشم.

 یادم میاد استادم حرف قشنگی بهم زد گفت:

 الان ما در دوران غیبت هستیم ،خداوند به بعضی از انسان ها از طریق خواب که همون رویای صادقانه هست یکسری چیزهارو بهمون الهام میکنن ،توام دقیقا همین اتفاق برات افتاده!!!!!!!!

 من از همونجا اروم شدم و اشوب دلم کمتر شد من خوابگاهی بودم و تا نیمه شب با بچه ها درس میخوندیم و بعدش تا نماز صبح عبادت و نماز میخوندم کم کم اعتقاداتم داشت قوی میشد بطوری که اگه سرم هم بریده بشه از ولایت حضرت علی کوتاه نمیام و با جون دل قبولش کردم.

 چند ماهی گذشت و من کاملا تغییر کرده بودم و اون دختر چندماه پیش اصلا نبودم کاملا مثبت مثبت شده بودم بحمدلله.....

چند ماه گذشت من بشدت نگران تنهایی مامانم بودم مدام درتماس بودم باهاش و هفته ای یکبار میومدم بهش سر میزدم .

بعد از چند وقت تصمیم گرفتم که به قم مهاجرت کنم و بمونم همونجا...

پیگیر کاربار شدم و نزدیک رفتنم شد که یک شب خواب مامانم دیدم.....

صبح که بیدار شدم متوجه شدم باید برای مدت کوتاهی برگردم و انتقالی بگیرم.

 بخاطر مامانم برگشتم.

 و این برخلاف میلم بود، چون هرگز به این فکر نمیکردم که یک روز من برمیگردم..

حدود سه ماه من ماندگار شدم و تو شهر خودم ادامه درسمو خوندم ...کسایی که منو میشناسن کم کم باور کرده بودن که دیگه من ماندگار شدم و یه دختر کاملا مذهبی شدم...کم کم خواستگار هامم داشتن رنگ خودم میشدن...قبل محجبه شدنم خواستگارهای تیپ امروزی داشتم ،خانوادم قبول نمیکردن و منم خودم از ادم مذهبی خوشم نمیومد .

 اخه ریختش بهم نمیومد وقتی که مذهبی شدم خواستگارامم مذهبی شدن و همچنان خانوادم به سختگیری خودشون ادامه میدادن منم که اصلا بهش فکر نمیکردم چون هدفم چیز دیگه ای بود ....تا یک روز دست سرنوشت منو کشوند  به جایی که همه چیز هستی دست به دست هم دادن تا زندگی من رو به جایی که میخوان ببرن...

یک روز من تویه جایی بودم که برای کارم اونجا باید میرفتم .... جای که رفتم یه روحانی بود اما لباس طلبگی نپوشیده بود ( ایشون ملبس هستند اما اون روز لباس شخصی تنشون بود)به من پیشنهاد ازدواج دادن ....

آدم ساده و نجیبی بود.

 من این موضوع با خانوادم مطرح کردم و خانوادمم قبول کردن و سرنوشت کار خودش کرد و من همسر روحانی شدم واسطه اشناییمون شهید ابراهیم هادی بود....که به علت محدودیتی نمیتونم توضیح بدم و الان چندسالی میگذره که من وارد حوزه علمیه شدم و با روحانی دارم زندگی میکنم و عاشقانه همسرمو دوستدارم و تا الان هم نشده یک روز بدون هم زندگی کنیم اینو از قلبم دارم میگم اصلا تحمل دوری همو نداریم...من تصمیم گرفتم درسمو خوب بخونم مطالعه مو زیاد کنم .

 شوهرم کار تبلیغی انجام میده منم هدف خیلی بزرگتری دارم .

کار تبلیغی برای تمام کشور ها میخوام انجام بدم و هرکس سوالی شبهه ای داره براش برطرف کنیم و اگه نیاز باشه مهاجرت میکنم که اسلام به همه دنیا معرفی کنیم .این حق همه هست که ازادانه انتخاب کنن و حق از باطل تشخیص بدن و همه ی دنیا باید بدونن برای رسیدن بخدا باید به ریسمان اهل بیت و رسول خدا ص و حضرت علی ع و مخصوصا امام حسین ع چنگ بزنیم.....

همه میگن نمیشه یک شبه ره صدساله رفت اما من میگم با امام حسین ع یکشبه میشه به همه چیز رسید....

باهمه ی وجودم میگم...

ما تا اخر پای سیلی مادر ایستاده ایم.

۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۰۲ ۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا

ادامه و دختری که از قدر چیزی نمیدانست قسمت سوم- انتشار برای اولین بار




گفتم نه بابا حوزه ادم خودش میخواد نه من.

دوباره شب شد و باز هم من بودم گوشی موبایلم........

 و

 بچه های تو گروه!!!!!!

 کم کم دیگه حالم روز به روز گرفته میشد......

 با یه عالمه فکر که قرار چکار کنم......

 و اینکه قرار تهش چی بشه ؟؟؟؟؟؟

 چجور جدابشم و مستقل بشم؟؟؟؟؟

 با همین فکرها خوابم گرفت....

 ودوباره خواب دیدم!!!!

 خواب امام زمان (عج) دیدم...

ظهور شده و من رو صدا میزدن!! با اسم و فامیلی ام !! وقتی که گفتم من هستم ، پرچمی دادن دستم که فریاد بزن که ظهور شده...!!!!

از خواب بیدارشدم!!

 بطور عجیبی تو خودم بودم و فقط فکر میکردم!!!!

 با هیچکس صحبت نمیکردم....

 تا شب شد

دوباره با بچه ها گرم حرف زدن تا خوابم گرفت....

 و دوباره خواب دیدم!!!

اینبار..

 خواب حضرت زهرا (س)...

دیدم که مردم شهرمون امام حسین (ع) را زندانی کردن...

 تو روز عاشورا

و من یه دختر قرتی بودم

یه خانمی گریه کنان اومد و اسم من رو صدا میزد

 و من بازهم خودم رو معرفی کردم

 و ازم خواست که پسرش را نجات بدم!!!

 من با تعجب گفتم اخه چرا من..؟؟؟

شما کی هستید؟؟

 پاسخ داد..

 که من حضرت فاطمه (س) دختر پیامبر هستم ..

 پسرم حسین  را  نجات بده؟؟

 فریاد زد که فقط  تو میتونی پسرمو نجات بدی...

 خودش ازم خواسته که تورو پیداکنم!!!!

 من هم دستش را گرفتم و رفتم.....

  باهمون تیپ قیافم که خیلی هم بدحجاب بودم!!

 امام حسین را نجات دادم و دستشو گذاشتم تو دست حضرت زهرا (س)

از خواب پاشدم خیلی صورتم پریشان و دگرگون بود.. نمیدونستم معنی این خواب ها چیه فقط فکر میکردم و نگران بودم.....

و شب سوم رسید وبازم تو گروه تا نیمه شب چت میکردم..

خوابم می آمد بشدت ...

و خداحافظی کردم.. با بچه ها ....

خوابیدم .....

بازم هم خواب دیدم ......

و این خوابی شد که سرنوشتمو رقم زد....

 اینبار خواب حضرت اقا رو دیدم ((منظورم اقای خامنه ای رهبر بزرگ ایران))تو خواب دیدم که اومده بود به شهرمون و من از اونجا عبور میکردم.....

 انگار حسینیه ای براش درست کردن و اونجا دیدار مردمی داشت..... منم باهمون سر تیپم که خیلی هم ((سوسول)) بودم رفتم تو حسینیه ...

و فقط نگاه  به این همه جمعیت میکردم...!!!

 که اعلام کردن بین این همه جمعیت حضرت اقا سه نفرو انتخاب کرده...

 من موقع برگشتن شنیدم اسم نفر سومی که خوانده شد اسم من بود و من با تعجب فقط سکوت کرده بودم !!!!

دوتا از خانم هایی که محافظ حضرت اقا بودن دست منو گرفتن و چادر کردن تو سرم و بردنم پیش اقای خامنه ای !!!!

و در کنار صندلی اش نشستم

و بهم تبریک گفت

 و چفیه شو بهم داد

 و بهم گفت تو از الان انتخاب شدی

و باید در مسیر انقلاب باید کمک بدی...

من رو راهی کردن تویه حسینیه

و حضرت اقا اومد بچه ای به من داد و گفت این رو بزرگ کن و بهش شیر بده

من گفتم که دخترم نمیتونم شیر بدم

گفت تو بهش شیر بده

منم چادر رو انداختم رو سینم و به بچه شیردادم

و به امرخدا از سینه هام برای بچه شیر  می آمد..

وقتی از خواب بیدار شدم همه چیم برای همیشه عوض شد.

 افکارم

وهمه چیزم...

یه بغض عجیبی تو گلوم بود

 نشستم تو اتاقم فقط گریه میکردم

احساس میکردم که مصعولیتی بهم داده شده ولی نمیدونستم چیه و از کجا و چجور باید شروع کنم......


و این واقعیت ادامه دارم...

در پست های بعد ما را دنبال کنید......

۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۱۳ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا

ادامه و دختری که از قدر چیزی نمیدانست- انتشار برای اولین بار

 


تا چند روز تو فکر فرو رفتم و به خودم فقط فکر میکردم.

 با خودم فکر میکردم من که اصلا این چیزهارو قبول  نداشتم پس چی شده که منو تو فکر فرو برده.... 

به مدت سه شبانه در عالمی میرفتم...

یه دنیایی بود در عالم خواب و بیداری!!!

 که بیشتر شبیه یه خواب صادقانه بود.....

که بعدها متوجه شدم عالم مکاشفه بوده و من با یه کسایی هم صحبت شدم که باور نکردنی بود.!!!!

از همون روز تصمیم هایی برای زندگیم گرفتم که برای همیشه زندگیم عوض کرد.

 حدود دوسال پیش هرچندوقت یکباری خواب های عجیبی میدیدم ولی بهشون اهمیت نمیدادم ،

ولی تو فکرفرو میرفتم که چرا من باید این خواب ها رو ببینم؟؟؟

 خواب ها مربوط به حضرت زهرا (س)  وامام حسین (ع)  و حضرت ابلفضل (ع)  بود.

بعد از دوسال که گذشت من مادربزرگی داشتم خیلی برام عزیزبود.

 با هم خیلی صمیمی بودیم ، عمرش طبیعی تمام شد. بیست روز از حال بدش گذشت .

 آخرهای شب درحالی که در اغوش گرفته بودمش عمرش تمام شد و از دنیا رفت..

من خیلی روحیم خراب شده بود، بعد از چهلمش تصمیم گرفتم که خانواده رو ترک کنم و یجای دور برم..

چون بجای رسیدم که کسی از خانوادم نمیتونست افکارمو و پوششمو که شل حجاب بودم تحمل کنه .....

بعد از چند شب خونه خالم بودیم بازم مثل همیشه هرجا میرفتم سرم تو گوشی خودم بودم که شوهر دخترخالم بهم پیشنهاد داد!!!!

 که حوضه علمیه ثبت نام داره

توکه خیلی وقته دانشگاهت تمام شده

 الان بیکارهستی

 و

 ورزش رو هم کنار گذاشتی

 چرا خودتو مشغول نمیکنی با درس خوندن.

من دانشگاه معماری درس خوندم

 و

 حدود 8سال کیک بوکس کار میکردم.

 مدتی بود که ورزش هم نمیکردم!!!!!

 دیگه بجایی رسیدم که حال حوصله هیچی نداشتم..

بعد از اینکه پیشنهاد حوزه علمیه بهم داده شد

 خندم گرفت که تیپ قیافه من کجا

و

 حوزه علمیه کجا

اصلا به هم نمیخوندیم

 گفتم نه بابا حوزه ادم خودش میخواد نه من.....


این واقعیت ادامه دارد.......

ادامه در پست های بعد.......



For a few days, I thought of myself and thought to myself.

 
I thought to myself that I did not accept this at all, so what did you think about me ....

I went to the world for three nights ...

There was a world in the world of sleep and awakening !!!

 
It was more like a sincere sleep .....

I later realized that the world was a revelation, and I was talking with somebody who was incredible. !!!!

From the same day I got the decisions for my life that changed my life forever.

 
About two years ago, I could see some strange sleepings, but I did not care about them.

But you were wondering why I should see these dreams?

 
The dreams were related to Hazrat Zahra (sa) Wamam Hussein (AS) and Hazrat Abu Fallah (AS).

After two years, I had a grandmother, so I was dear to me.

 
We were very close with each other, his life was normal. She missed her for twenty days.

 
At the end of the night, when I was in a hurry, his life was over and he died.

I was ruined by a very lover, after the forty I decided to leave the family and I'll go away.

Because instead of finding someone from my family I could not tolerate my thoughts and feelings that were loose from the veil .....

After a few nights, we were empty, and as usual, whenever I was going, I was on my phone, which my husband's husband suggested to me !!!!

 
Which is the basin of registration

You have been graduating for a long time

 
You are idle now

 
And

 
You put aside the sport

 
Why do not you do it yourself by studying.

I studied at the University of Architecture

 
And

 
I worked for about 8 years for kickboxing.

 
I did not have time to exercise !!!!!

 
I got there again, now I was not bored.

After the proposal was given to the seminary

 
I laughed where the brigade of my face was

And

 
Where is the seminary?

Do not dance at all

 
I said no, I do not want to dominate myself, not me .....






لبضعة أیام ، فکرت فی نفسی وفکرت بنفسی.

 
فکرت فی نفسی أننی لم أقبل هذا على الإطلاق ، فما رأیکم بی ...

ذهبت إلى العالم لمدة ثلاث لیال ...

کان هناک عالم فی عالم النوم والاستیقاظ !!!

 
کان أشبه النوم الصادق .....

أدرکت فی وقت لاحق أن العالم کان مجرد کشف ، وکنت أتحدث مع شخص کان مذهلاً.

من الیوم نفسه حصلت على القرارات لحیاتی التی غیرت حیاتی إلى الأبد.

 
منذ حوالی سنتین ، استطعت أن أرى بعض النوم الغریب ، لکنی لم أهتم بهم.

لکنک کنت تتساءل لماذا یجب أن أرى هذه الأحلام؟

 
کانت الأحلام مرتبطة بحضرة الزهراء (ص) وامام حسین (ع) وحضرة أبو فلاح (ع).

بعد عامین ، کان لدی جدة ، لذلک کنت عزیزًا علی.

 
کنا قریبین جدا من بعضنا البعض ، کانت حیاته طبیعیة. فاتها لمدة عشرین یومًا.

 
فی نهایة اللیل ، عندما کنت فی عجلة من أمری ، کانت حیاته قد انتهت ومات.

لقد دمرنی عشیق شدید ، بعد أن قررت الأربعین ترک العائلة وسأذهب بعیداً.

لأنه بدلا من العثور على شخص من عائلتی لم أکن أتسامح مع أفکاری ومشاعری التی کانت فضفاضة من الحجاب .....

بعد بضع لیال ، کنا فارغین ، وکالعادة ، کلما کنت ذاهبا ، کنت على هاتفی ، وهو ما اقترحنی زوج زوجی !!

 
وهو حوض التسجیل

کنت تخرج لفترة طویلة

 
أنت عاطلة الآن

 
و

 
أنت تضع جانبا هذه الریاضة

 
لماذا لا تفعل ذلک بنفسک من خلال الدراسة.

درست فی جامعة الهندسة المعماریة

 
و

 
عملت لمدة 8 سنوات من أجل الکیک بوکسینغ.

 
لم یکن لدی الوقت لممارسة!

 
وصلت هناک مرة أخرى ، الآن لم أشعر بالملل.

بعد أن تم تقدیم الاقتراح إلى المدرسة

 
ضحکت حیث کان لواء وجهی

و

 
أین هو المدرسة الدینیة؟

لا ترقص على الاطلاق

 
قلت لا ، أنا لا أرید أن أسیطر على نفسی ، ولیس لی .....


هذه الحقیقة لا تزال ......

فی المشارکات القادمة .......
۲۴ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۴۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا

دختری که از قدر چیزی نمیدانست-انتشار برای اولین بار


شب قدر سال 1395 ودختری که از قدر چیزی نمیدانست

ساعت شاید از نیمه شب عبور کرده بود

 و

 تنها دوست این شبها که همپای چشم هایم تا صبح با چند متر سیم سفید بیدار میماند

 و شاید نورش از خواب رفتن چشمانم ممانعت میکرد

گوشی گلکسی ام بود.....

اما گویا امشب سرنوشتم طوری میخواهد تغییر کند که فقط خدا میداند....

داستان زندگی ام از امشب رقم میخورد و همه چیزم یک شبه تغییر میکند.

من مانند شبهای گذشته توی گروه تلگرام با بچه ها چت میکردم و گرم حرف زدن شده بودم

 البته گروه مختلطی داشتیم و همه فقط دوست شبانگاهی بودیم که فقط تو گروه چت میکردیم نه پی وی.

 حرف زدن هامون تا ساعت 3نصفه شب طول کشید...

من کم کم احساس بی قراری میکردم بچه ها هم متوجه شدن و مدام ازم میپرسیدن آجی چت شده امشب..؟؟

و من پاسخ میدادم:

 هیچی نشده.

ولی هیچکس انگار جز خدا نمیدونست تو قلب و روحم چه اشوبی شده.

یکی از دختر ها بهم گفت.....!!!

 اهل نوحه مداحی هستی..؟؟؟

 گفتم نه!!!

گفت این یکی برات میفرستم....

 گوش بده خیلی قشنگ...

دوتا برام فرستاد......

 اولی دانلود کردم...

 صدای مدافح حرم بود...!!!! لحظه شهادتش حرف میزد.... از صدای انفجار؟؟ یاحسین!! یاحسین!!! میکرد...؟

من چشام پرشد از اشک و از گوشه چشام اشکم سرازیر شد..

دومی رو دانلود کردم....

 صدای نریمانی بود...

 میخوند منم باید برم اره برم سرم بره نزارم هیچکسی طرف حرم بره....

همونجا بود تا خود صبح گریه کردم و از شدت گریه دم دمه های صبح خوابم گرفت تا ظهر...

از خواب پاشدم حالم تغییرکرده بود انگار همون دختر شیطون همیشگی نیستم..

افکارم داشت تغییر میکرد!!!!

 تا چند روز تو فکر فرو رفتم و به خودم فقط فکر میکردم.


این واقعیت ادامه دارد......

در پست های بعدی .......



The Great Night of 1395 and the girl who did not know anything about magnitude

The clock may have passed since midnight

 And

 The only friend of these nights, which, with my eyes, woke up a few meters in the morning with my eyes

 And maybe his light prevents my eyes from falling asleep

My phone was my galaxy .....

But it seems that tonight, my destiny wants to change that only God knows ....

The story of my life will change tonight and everything will change overnight.

I chatted with babies like last night in the telegram group and I was talking hot

 Of course, we had a mixed band and everyone was just an evening friend who just chatted with us, not a pivot.

 It took half an hour to speak up to 3:00 pm.

I felt scumbagged at the end of the day, and the kids got to know me and asked me ayah chatted tonight .. ??

And I would answer:

 Nothing happened.

But no one except God knew that your heart and soul had been tired.

One of the girls told me ..... !!!

 You are a mournful ghost .. ???

 I said no !!!

I said this one for you ....

 Listen very nice ...

Two sent me .......

 I downloaded the first one ...

 The voice was the protector of the shrine ... !!!! She was talking about her martyrdom ... from the sound of the blast ?? Yeah !! Yeahhsin !!! Would ...

My eyes filled with tears and tears from the corridor.

I downloaded the second one ....

 Was the voice of Narimani ...

 I'm going to have to go, I'm not going to let you go. I'm not going to go to the shrine.

It was there until I was crying in the morning and I fell asleep in the morning with the cry of my head, till noon ...

As I fell asleep, I was changing as if I was not a devious girl.

My thoughts were changing !!!!

 For a few days, I thought of myself and thought to myself.


This fact continues ......

In the next posts .......




لیلة عظیمة من 1395 والفتاة التی لم تعرف أی شیء عن حجمها

ربما مرت الساعة منذ منتصف اللیل

 و

 الصدیق الوحید لهذه اللیالی ، التی استیقظت ، بعینی ، على بعد أمتار قلیلة فی الصباح بعینی

 وربما یمنع نوره عینی من النوم

هاتفی کان مجرة ​​بلدی .....

لکن یبدو أن هذه اللیلة ، مصیری یرید أن یتغیر أن الله وحده یعلم ....

سوف تتغیر قصة حیاتی اللیلة وسیتغیر کل شیء بین عشیة وضحاها.

تجاذب أطراف الحدیث مع الأطفال مثل اللیلة الماضیة فی مجموعة برقیة وکنت أتحدث الساخنة

 بالطبع ، کان لدینا فرقة مختلطة وکان الجمیع مجرد صدیق مسائی یتجاذب أطراف الحدیث معنا ، ولیس محورًا.

 استغرق الأمر نصف ساعة للتحدث حتى الساعة 3:00 بعد الظهر.

شعرت بالخجل فی نهایة الیوم ، وتعرف الأطفال علیّ وسألونی آیة تجاذب أطراف الحدیث اللیلة .. ؟؟

وسأجیب:

 لا شیء.

لکن لم یعلم أحد غیر الله أن قلبک وروحک تعبان.

أخبرتنی إحدى الفتیات ..... !!!

 أنت شبح حزین .. ؟؟؟

 قلت لا!

قلت هذا واحد بالنسبة لک ....

 الاستماع لطیف جدا ...

أرسلنی اثنان .......

 قمت بتحمیل أول واحد ...

 کان الصوت حامی الضریح ... !!!! کانت تتحدث عن استشهادها ... من صوت الانفجار ؟؟ نعم! نعمه! سوف ...

امتلأت عینای بالدموع والدموع من الممر.

لقد قمت بتنزیل الثانی ...

 هل کان صوت ناریمانی ...

 سأضطر للذهاب ، لن أسمح لک بالرحیل ، لن أذهب إلى الضریح.

کان هناک حتى کنت أبکی فی الصباح ، وکنت نائما فی الصباح مع صراخ رأسی ، حتى الظهر ...

عندما کنت نائماً ، کنت أتغیر کما لو لم أکن فتاة شیطانیة.

کانت أفکاری تتغیر !!!!

 لبضعة أیام ، فکرت فی نفسی وفکرت بنفسی.


هذه الحقیقة لا تزال ......

فی المشارکات القادمة .......


۲۰ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۵۱ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا

وای مادرم ...

الهی بشکنه دستت مغیره
الهی بشکنه دستت مغیره
وای مادرم ....وای مادرم ...وای مادرم ...وای مادرم














۰۶ اسفند ۹۴ ، ۰۹:۲۲ ۱۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا