دلتنگ کربلا//زائر اربعین ع.پ.ا

کربلا ای کاش من مسافرت بودم

۵۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دلتنگ» ثبت شده است

پایان- دختری که از قدر چیزی نمیدانست - انتشار برای اولین بار


احساس میکردم که مصعولیتی بهم داده شده ولی نمیدونستم چیه و از کجا و چجور باید شروع کنم

 

من بودم و افرادی که نمیتونستم باهاشون حرف بزنم و مشورت کنم..

 اخه بگم چی؟؟؟؟

 بگم چی دیدم....! اخه کسی باور نمیکرد!!!!

 من کسی بودم که اسلام رو قبول نداشتم، شب های محرم قشنگترین تیپ هارو میزدم .

فقط امام حسین رو ، روی مرام و معرفت دوست داشتم

باهاش تو دلم..... دردودل میکردم...

که هر غلطی کنم روز عاشورا حرمت نگه میداشتم ...

فقط اون روز حسینی میشدم..

نمیدونم اخه چه جرقه ای بود منو گرفت ...

شنیده بودم که اهل بیت یک دفعه با یه پلک به هم زدنی ادم های بد رو روی مرام و معرفت میخرن ،

 و اگه بخرنت دیگه همه چیت حله...

فکرکنم اونشب که گریه کردم برا مدافعان حرم ........

و فقط حرمت عاشورا نگه میداشتم......

 شاید برای اونا بود که به یه لحظه خریدنم...

نمیدونم شاید چیز دیگه ای درونم بودم که خودمم ازش خبر نداشتم و فقط خدا میدونست..

مامانمو صدا زدم که تصمیم گرفتم برم حوزه علمیه ...

من دختر شیطون.........

 و اصلا شناختی روادم های مذهبی نداشتم و نمیدونستم حوزه علمیه محیطش چجوره ؟؟؟؟؟؟؟
خیلی میترسیدم که دارم راه سختی رو انتخاب میکنم .

فقط دلخوشیم خدا بود... که تو این روز ها فقط با قلبم اونوصدا میزدم ...ازش خواستم که کمکم کنه ....

به مامانم گفتم بریم بازار.......

 کاردارم......

من ساده رفتم بیرون ......

بدون لباس جیغی

 و حتی  ارایشی هم نداشتم

رفتم اولین چادر زندگیم خریدم

 کتونی هامو کنار گذاشتم

یک جفت کفش چرم گرفتم..

اومدیم و با داداشم صحبت کردم

که قرار برم حوزه علمیه

با تعجب!!!!!!!!

گفت جای تونیست و نمیتونی!!!!!!!!!

 و

دووم نمیاری!!!!!!!!!

 من با قاطعیت کامل گفتم من تصمیم خودمو گرفتم و میخوام برم..............

اونها هم خوشحال شدن و موافقت کردن ولی به شرطی که از شهر خودم برم به شهر دیگه ای چون اکثرن منو میشناسن و بهم تهمت میزدند که چادری شدم .

پیش خودشون میگن این حتما یه کار بدی کرده که خانوادش چادریش کردن...

خلاصه من با همه نگاه ها که سمتم بود، رفتم یه شهر دیگه ای و ثبت نام کردم.و وارد حوزه علمیه شدم.

برگشتم و بعد از یکماه بهم زنگ زدن که قبول شدی من با تمام خاطراتم و تمام رفیق هایی که شبیه گذشته خودم بودن  وداء کردم و رفتم..

من وقتی برای اولین باری بود  که چادری شده بودم خیلی ها  من رو مسخره میکردن و بهم تعنه میزدن که این چه ریختیه برا خودت درست کردی

 و من تو دلم فقط بخدا پناه بردم.

 نامزدی دختر عموم بود و من اولین جایی بود که با افتخار با چادرم رفتم

 از در که وارد شدم دخترعموهام مسخرم کردن و بهم خیلی حرف بد زدن من تو عماق قلبم ناراحت بودم اخه من کسی بودم انقد از تیپ قیافه سر بودم از همه، به جایی رسیدم منو مسخره میکردن.

 دلم شکست و بعداز مهمونی سریع پاشدم و دیگه هیجا نرفتم..

وقتی از اشناها به گوششون میرسید که من مذهبی شدم !!!میومدن منو میدیدن که باورشون بشه..

من وقتی شل حجاب بودم و واقعا آرایش میکردم و حسابی جلب توجه و.............

 و  وقتی محجه شدم خوشم نمیومد مثل بعضی از چادری ها ارایش و زیور الات داشته باشم.

 دوستداشتم یه مذهبی ساده باشم و واقعا همینطوری هم شد...

 من شدم یه دختری که خیلی ها دلشون میخواست دخترشون اینطور پوششی داشته باشه...

من وارد دنیای جدیدی شدم و شروع کردم ب درس خوندن و سعی کردم زندگی نامه همه انبیا و اهل بیت رو بخوندم و احکام شرعی بطور دقیق یاد بگیرم و همینطور هم شد...

و  زندگی نامه همه ی عرفاهارو خوندم و الگو برداری کردم، وقتی توحوزه بودم میگفتن شماها سربازهای امام زمانی و من شوق بیشتری داشتم برای یادگیری و  ماندن در حوزی علمیه ...

زمانی که ساعت اخلاق  بود پای درس اساتید بزرگی مینشستیم و از صحبت هاشون استفاده میکردم، یادمه همه اساتید میگفتن که حوزه علمیه ای که شما اومدید جایی هست که بعضی از شماها انتخاب شده اید و اهل بیت به شما نظر دارن..یادم اومد که بعضی ها این بهم میگفتن ولی خدایش باعث غرورم نمیشد.

 بیشتر منو افتاده تر و ساده تر میکرد بجای رسیدم که اخلاقم با ادم های بد و خوب نرم شده بود و ادم باگذشتی شده بودم و خیلی رفتارم تغییر کرده بود.

تو حوزه دنبال عرفان بودم و تا جایی ک میتونستم دنبال راه روش هاش میرفتم یک روز با یکی از استادهام مشورت میکردم که خواب هام باعث شدن من الان اینجا باشم.

 یادم میاد استادم حرف قشنگی بهم زد گفت:

 الان ما در دوران غیبت هستیم ،خداوند به بعضی از انسان ها از طریق خواب که همون رویای صادقانه هست یکسری چیزهارو بهمون الهام میکنن ،توام دقیقا همین اتفاق برات افتاده!!!!!!!!

 من از همونجا اروم شدم و اشوب دلم کمتر شد من خوابگاهی بودم و تا نیمه شب با بچه ها درس میخوندیم و بعدش تا نماز صبح عبادت و نماز میخوندم کم کم اعتقاداتم داشت قوی میشد بطوری که اگه سرم هم بریده بشه از ولایت حضرت علی کوتاه نمیام و با جون دل قبولش کردم.

 چند ماهی گذشت و من کاملا تغییر کرده بودم و اون دختر چندماه پیش اصلا نبودم کاملا مثبت مثبت شده بودم بحمدلله.....

چند ماه گذشت من بشدت نگران تنهایی مامانم بودم مدام درتماس بودم باهاش و هفته ای یکبار میومدم بهش سر میزدم .

بعد از چند وقت تصمیم گرفتم که به قم مهاجرت کنم و بمونم همونجا...

پیگیر کاربار شدم و نزدیک رفتنم شد که یک شب خواب مامانم دیدم.....

صبح که بیدار شدم متوجه شدم باید برای مدت کوتاهی برگردم و انتقالی بگیرم.

 بخاطر مامانم برگشتم.

 و این برخلاف میلم بود، چون هرگز به این فکر نمیکردم که یک روز من برمیگردم..

حدود سه ماه من ماندگار شدم و تو شهر خودم ادامه درسمو خوندم ...کسایی که منو میشناسن کم کم باور کرده بودن که دیگه من ماندگار شدم و یه دختر کاملا مذهبی شدم...کم کم خواستگار هامم داشتن رنگ خودم میشدن...قبل محجبه شدنم خواستگارهای تیپ امروزی داشتم ،خانوادم قبول نمیکردن و منم خودم از ادم مذهبی خوشم نمیومد .

 اخه ریختش بهم نمیومد وقتی که مذهبی شدم خواستگارامم مذهبی شدن و همچنان خانوادم به سختگیری خودشون ادامه میدادن منم که اصلا بهش فکر نمیکردم چون هدفم چیز دیگه ای بود ....تا یک روز دست سرنوشت منو کشوند  به جایی که همه چیز هستی دست به دست هم دادن تا زندگی من رو به جایی که میخوان ببرن...

یک روز من تویه جایی بودم که برای کارم اونجا باید میرفتم .... جای که رفتم یه روحانی بود اما لباس طلبگی نپوشیده بود ( ایشون ملبس هستند اما اون روز لباس شخصی تنشون بود)به من پیشنهاد ازدواج دادن ....

آدم ساده و نجیبی بود.

 من این موضوع با خانوادم مطرح کردم و خانوادمم قبول کردن و سرنوشت کار خودش کرد و من همسر روحانی شدم واسطه اشناییمون شهید ابراهیم هادی بود....که به علت محدودیتی نمیتونم توضیح بدم و الان چندسالی میگذره که من وارد حوزه علمیه شدم و با روحانی دارم زندگی میکنم و عاشقانه همسرمو دوستدارم و تا الان هم نشده یک روز بدون هم زندگی کنیم اینو از قلبم دارم میگم اصلا تحمل دوری همو نداریم...من تصمیم گرفتم درسمو خوب بخونم مطالعه مو زیاد کنم .

 شوهرم کار تبلیغی انجام میده منم هدف خیلی بزرگتری دارم .

کار تبلیغی برای تمام کشور ها میخوام انجام بدم و هرکس سوالی شبهه ای داره براش برطرف کنیم و اگه نیاز باشه مهاجرت میکنم که اسلام به همه دنیا معرفی کنیم .این حق همه هست که ازادانه انتخاب کنن و حق از باطل تشخیص بدن و همه ی دنیا باید بدونن برای رسیدن بخدا باید به ریسمان اهل بیت و رسول خدا ص و حضرت علی ع و مخصوصا امام حسین ع چنگ بزنیم.....

همه میگن نمیشه یک شبه ره صدساله رفت اما من میگم با امام حسین ع یکشبه میشه به همه چیز رسید....

باهمه ی وجودم میگم...

ما تا اخر پای سیلی مادر ایستاده ایم.

۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۰۲ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا

ادامه و دختری که از قدر چیزی نمیدانست قسمت سوم- انتشار برای اولین بار




گفتم نه بابا حوزه ادم خودش میخواد نه من.

دوباره شب شد و باز هم من بودم گوشی موبایلم........

 و

 بچه های تو گروه!!!!!!

 کم کم دیگه حالم روز به روز گرفته میشد......

 با یه عالمه فکر که قرار چکار کنم......

 و اینکه قرار تهش چی بشه ؟؟؟؟؟؟

 چجور جدابشم و مستقل بشم؟؟؟؟؟

 با همین فکرها خوابم گرفت....

 ودوباره خواب دیدم!!!!

 خواب امام زمان (عج) دیدم...

ظهور شده و من رو صدا میزدن!! با اسم و فامیلی ام !! وقتی که گفتم من هستم ، پرچمی دادن دستم که فریاد بزن که ظهور شده...!!!!

از خواب بیدارشدم!!

 بطور عجیبی تو خودم بودم و فقط فکر میکردم!!!!

 با هیچکس صحبت نمیکردم....

 تا شب شد

دوباره با بچه ها گرم حرف زدن تا خوابم گرفت....

 و دوباره خواب دیدم!!!

اینبار..

 خواب حضرت زهرا (س)...

دیدم که مردم شهرمون امام حسین (ع) را زندانی کردن...

 تو روز عاشورا

و من یه دختر قرتی بودم

یه خانمی گریه کنان اومد و اسم من رو صدا میزد

 و من بازهم خودم رو معرفی کردم

 و ازم خواست که پسرش را نجات بدم!!!

 من با تعجب گفتم اخه چرا من..؟؟؟

شما کی هستید؟؟

 پاسخ داد..

 که من حضرت فاطمه (س) دختر پیامبر هستم ..

 پسرم حسین  را  نجات بده؟؟

 فریاد زد که فقط  تو میتونی پسرمو نجات بدی...

 خودش ازم خواسته که تورو پیداکنم!!!!

 من هم دستش را گرفتم و رفتم.....

  باهمون تیپ قیافم که خیلی هم بدحجاب بودم!!

 امام حسین را نجات دادم و دستشو گذاشتم تو دست حضرت زهرا (س)

از خواب پاشدم خیلی صورتم پریشان و دگرگون بود.. نمیدونستم معنی این خواب ها چیه فقط فکر میکردم و نگران بودم.....

و شب سوم رسید وبازم تو گروه تا نیمه شب چت میکردم..

خوابم می آمد بشدت ...

و خداحافظی کردم.. با بچه ها ....

خوابیدم .....

بازم هم خواب دیدم ......

و این خوابی شد که سرنوشتمو رقم زد....

 اینبار خواب حضرت اقا رو دیدم ((منظورم اقای خامنه ای رهبر بزرگ ایران))تو خواب دیدم که اومده بود به شهرمون و من از اونجا عبور میکردم.....

 انگار حسینیه ای براش درست کردن و اونجا دیدار مردمی داشت..... منم باهمون سر تیپم که خیلی هم ((سوسول)) بودم رفتم تو حسینیه ...

و فقط نگاه  به این همه جمعیت میکردم...!!!

 که اعلام کردن بین این همه جمعیت حضرت اقا سه نفرو انتخاب کرده...

 من موقع برگشتن شنیدم اسم نفر سومی که خوانده شد اسم من بود و من با تعجب فقط سکوت کرده بودم !!!!

دوتا از خانم هایی که محافظ حضرت اقا بودن دست منو گرفتن و چادر کردن تو سرم و بردنم پیش اقای خامنه ای !!!!

و در کنار صندلی اش نشستم

و بهم تبریک گفت

 و چفیه شو بهم داد

 و بهم گفت تو از الان انتخاب شدی

و باید در مسیر انقلاب باید کمک بدی...

من رو راهی کردن تویه حسینیه

و حضرت اقا اومد بچه ای به من داد و گفت این رو بزرگ کن و بهش شیر بده

من گفتم که دخترم نمیتونم شیر بدم

گفت تو بهش شیر بده

منم چادر رو انداختم رو سینم و به بچه شیردادم

و به امرخدا از سینه هام برای بچه شیر  می آمد..

وقتی از خواب بیدار شدم همه چیم برای همیشه عوض شد.

 افکارم

وهمه چیزم...

یه بغض عجیبی تو گلوم بود

 نشستم تو اتاقم فقط گریه میکردم

احساس میکردم که مصعولیتی بهم داده شده ولی نمیدونستم چیه و از کجا و چجور باید شروع کنم......


و این واقعیت ادامه دارم...

در پست های بعد ما را دنبال کنید......

۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۱۳ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا

ادامه و دختری که از قدر چیزی نمیدانست- انتشار برای اولین بار

 


تا چند روز تو فکر فرو رفتم و به خودم فقط فکر میکردم.

 با خودم فکر میکردم من که اصلا این چیزهارو قبول  نداشتم پس چی شده که منو تو فکر فرو برده.... 

به مدت سه شبانه در عالمی میرفتم...

یه دنیایی بود در عالم خواب و بیداری!!!

 که بیشتر شبیه یه خواب صادقانه بود.....

که بعدها متوجه شدم عالم مکاشفه بوده و من با یه کسایی هم صحبت شدم که باور نکردنی بود.!!!!

از همون روز تصمیم هایی برای زندگیم گرفتم که برای همیشه زندگیم عوض کرد.

 حدود دوسال پیش هرچندوقت یکباری خواب های عجیبی میدیدم ولی بهشون اهمیت نمیدادم ،

ولی تو فکرفرو میرفتم که چرا من باید این خواب ها رو ببینم؟؟؟

 خواب ها مربوط به حضرت زهرا (س)  وامام حسین (ع)  و حضرت ابلفضل (ع)  بود.

بعد از دوسال که گذشت من مادربزرگی داشتم خیلی برام عزیزبود.

 با هم خیلی صمیمی بودیم ، عمرش طبیعی تمام شد. بیست روز از حال بدش گذشت .

 آخرهای شب درحالی که در اغوش گرفته بودمش عمرش تمام شد و از دنیا رفت..

من خیلی روحیم خراب شده بود، بعد از چهلمش تصمیم گرفتم که خانواده رو ترک کنم و یجای دور برم..

چون بجای رسیدم که کسی از خانوادم نمیتونست افکارمو و پوششمو که شل حجاب بودم تحمل کنه .....

بعد از چند شب خونه خالم بودیم بازم مثل همیشه هرجا میرفتم سرم تو گوشی خودم بودم که شوهر دخترخالم بهم پیشنهاد داد!!!!

 که حوضه علمیه ثبت نام داره

توکه خیلی وقته دانشگاهت تمام شده

 الان بیکارهستی

 و

 ورزش رو هم کنار گذاشتی

 چرا خودتو مشغول نمیکنی با درس خوندن.

من دانشگاه معماری درس خوندم

 و

 حدود 8سال کیک بوکس کار میکردم.

 مدتی بود که ورزش هم نمیکردم!!!!!

 دیگه بجایی رسیدم که حال حوصله هیچی نداشتم..

بعد از اینکه پیشنهاد حوزه علمیه بهم داده شد

 خندم گرفت که تیپ قیافه من کجا

و

 حوزه علمیه کجا

اصلا به هم نمیخوندیم

 گفتم نه بابا حوزه ادم خودش میخواد نه من.....


این واقعیت ادامه دارد.......

ادامه در پست های بعد.......



For a few days, I thought of myself and thought to myself.

 
I thought to myself that I did not accept this at all, so what did you think about me ....

I went to the world for three nights ...

There was a world in the world of sleep and awakening !!!

 
It was more like a sincere sleep .....

I later realized that the world was a revelation, and I was talking with somebody who was incredible. !!!!

From the same day I got the decisions for my life that changed my life forever.

 
About two years ago, I could see some strange sleepings, but I did not care about them.

But you were wondering why I should see these dreams?

 
The dreams were related to Hazrat Zahra (sa) Wamam Hussein (AS) and Hazrat Abu Fallah (AS).

After two years, I had a grandmother, so I was dear to me.

 
We were very close with each other, his life was normal. She missed her for twenty days.

 
At the end of the night, when I was in a hurry, his life was over and he died.

I was ruined by a very lover, after the forty I decided to leave the family and I'll go away.

Because instead of finding someone from my family I could not tolerate my thoughts and feelings that were loose from the veil .....

After a few nights, we were empty, and as usual, whenever I was going, I was on my phone, which my husband's husband suggested to me !!!!

 
Which is the basin of registration

You have been graduating for a long time

 
You are idle now

 
And

 
You put aside the sport

 
Why do not you do it yourself by studying.

I studied at the University of Architecture

 
And

 
I worked for about 8 years for kickboxing.

 
I did not have time to exercise !!!!!

 
I got there again, now I was not bored.

After the proposal was given to the seminary

 
I laughed where the brigade of my face was

And

 
Where is the seminary?

Do not dance at all

 
I said no, I do not want to dominate myself, not me .....






لبضعة أیام ، فکرت فی نفسی وفکرت بنفسی.

 
فکرت فی نفسی أننی لم أقبل هذا على الإطلاق ، فما رأیکم بی ...

ذهبت إلى العالم لمدة ثلاث لیال ...

کان هناک عالم فی عالم النوم والاستیقاظ !!!

 
کان أشبه النوم الصادق .....

أدرکت فی وقت لاحق أن العالم کان مجرد کشف ، وکنت أتحدث مع شخص کان مذهلاً.

من الیوم نفسه حصلت على القرارات لحیاتی التی غیرت حیاتی إلى الأبد.

 
منذ حوالی سنتین ، استطعت أن أرى بعض النوم الغریب ، لکنی لم أهتم بهم.

لکنک کنت تتساءل لماذا یجب أن أرى هذه الأحلام؟

 
کانت الأحلام مرتبطة بحضرة الزهراء (ص) وامام حسین (ع) وحضرة أبو فلاح (ع).

بعد عامین ، کان لدی جدة ، لذلک کنت عزیزًا علی.

 
کنا قریبین جدا من بعضنا البعض ، کانت حیاته طبیعیة. فاتها لمدة عشرین یومًا.

 
فی نهایة اللیل ، عندما کنت فی عجلة من أمری ، کانت حیاته قد انتهت ومات.

لقد دمرنی عشیق شدید ، بعد أن قررت الأربعین ترک العائلة وسأذهب بعیداً.

لأنه بدلا من العثور على شخص من عائلتی لم أکن أتسامح مع أفکاری ومشاعری التی کانت فضفاضة من الحجاب .....

بعد بضع لیال ، کنا فارغین ، وکالعادة ، کلما کنت ذاهبا ، کنت على هاتفی ، وهو ما اقترحنی زوج زوجی !!

 
وهو حوض التسجیل

کنت تخرج لفترة طویلة

 
أنت عاطلة الآن

 
و

 
أنت تضع جانبا هذه الریاضة

 
لماذا لا تفعل ذلک بنفسک من خلال الدراسة.

درست فی جامعة الهندسة المعماریة

 
و

 
عملت لمدة 8 سنوات من أجل الکیک بوکسینغ.

 
لم یکن لدی الوقت لممارسة!

 
وصلت هناک مرة أخرى ، الآن لم أشعر بالملل.

بعد أن تم تقدیم الاقتراح إلى المدرسة

 
ضحکت حیث کان لواء وجهی

و

 
أین هو المدرسة الدینیة؟

لا ترقص على الاطلاق

 
قلت لا ، أنا لا أرید أن أسیطر على نفسی ، ولیس لی .....


هذه الحقیقة لا تزال ......

فی المشارکات القادمة .......
۲۴ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۴۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا

وای مادرم ...

الهی بشکنه دستت مغیره
الهی بشکنه دستت مغیره
وای مادرم ....وای مادرم ...وای مادرم ...وای مادرم














۰۶ اسفند ۹۴ ، ۰۹:۲۲ ۱۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا

خاطره ای از اربعین

خاطره ای از اربعین

♡❤

یک پارچه سفید بود.

پهنش کرده بودند وسط جاده!


به بچه‌ها گفتم:

‌«از روش بپرید که کثیف نشه.»

«لابد مال یکی از همین موکب‌هاس؛ باد با خودش آورده.»


داشتیم یکی یکی از روی پارچه می‌پریدیم که یک نفر بدو بدو آمد،

دستمان را گرفت و از روی پارچه ردمان کرد!


تازه فهمیدم که پارچه را باد نیاورده،


مرد عرب کفنش را زیر پای زائران اباعبدالله علیه‌السّلام پهن کرده است.

۲۸ بهمن ۹۴ ، ۰۸:۳۰ ۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا

با نوای کاروان، از نو بخوان آهنگران ...

متنی خواندنی  پیرامون شهدای مدافع حرم


در  کلافه ام . دنبال تسبیحم می گردم با آن دانه های سبز آرامش بخشش که لای انگشتانم بپیچم صد دانه سبز عزیز را ... کمی دراز میکشم . چشمانم را می بندم . سعی می کنم ذهنم را از این همه بی قراری و دلتنگی و دلواپسی رها کنم . اولین دانه را می اندازم ... «لا معبود سواک ، یا غیاث المستغیثین »، اولین قطره اشک جاری می شود و من دومین دانه تسبیح را می اندازم ... «لا معبود سواک ، یا غیاث المستغیثین »، دومین قطره ی اشک و من سومین دانه تسبیح را ... « لا معبود سواک ، یا غیاث المستغیثین »... حالا اشک های چشمم با زمزمه هایم همراه شده اند و همراه با دانه های تسبیح یکی یکی می افتند... «لا معبود سواک ، یا غیاث المستغیثین »؛ جایی خوانده ام که این ذکر بر لب سیدالشهدا در گودال قتلگاه بود و من امشب با زبان ارباب با خدا حرف می زنم ؛ زبان ارباب ...


 ساعت به وقت اذان مغرب است که نماز را می خوانم و بیرون می زنم از دل این همه هیاهو و آشوب به سمت «بهشت» . بهشت شهدا ...
شب است اما سیاهی چادرش را می بینم در قطعه ای که چراغانی است و گوشه گوشه اش را حجله بسته اند. حدس می زنم خودش باشد ؛ «همسر شهید مدافع حرم» ؛ زنی که مدت هاست او را شب و روز در این بهشت می بینم . هروقت می آیم ، او هم هست . امشب هم اینجاست ؛ کنار مزار همسرش ؛ «همسری» که «در خون خفته تا نگذارد نخل زینبی خم گردد» . از این «به خاک خفته های باغیرت» این روزها زیاد به شهر می آورند ... کنارش می نشینم . بی مقدمه می پرسم « لابد خیلی دوستش داشتی که همیشه اینجایی؟» جواب می دهد: « همه ی زندگیم بود» . می پرسم «چطور از همه زندگیت گذشتی ؟» و زن جوان، امشب در دل سکوت بهشت شهر من ، برایم قصه ای تعریف می کند از «جهاد»؛ و من امشب «جهاد» را یک جور دیگر می شناسم . برایم قصه می گوید . قصه ی مادری که بر سر جنازه همسرش «عماد» نه شیون کرد و نه از پا نشست . گفت : « عماد من شهیدت کردند ولی کسی سر از تنت جدا نکرد » و بعدتر وقتی جنازه «جهاد»ش را مقابل چشمانش در قبر گذاشتند ، باز هم کسی ندید این زن بر سر و صورت بزند یا از پا بیفتد . کنار جنازه جهاد نشست و گفت : «شهیدت کردند پسرم ولی اربا اربا نشدی» ... همسر شهید مدافع حرم می گوید « و من صبر زینبی را از این زن یاد گرفتم و شهادت همه ی زندگیم را تاب آوردم» ... این جمله ی آخری را وقتی می گوید که با گوشه ی چادرش ، اشک هایش را پاک می کند.  


کمی آن سوتر از ما ، نوای آشنایی به گوش می رسد . صدای «میثم» است ؛ «آهنگران این نسل» ...
زن جوان از غصه هایش برایم می گوید . حرف که به «آهنگران» و «مطیعی» می رسد ، می شود افسوس را در چشمانش دید . آن قدر سن و سال ندارد که روزهای جنگ و خون و آتش را به یاد بیاورد اما می گوید «شنیده ام آن روزها پدر و مادرهای شهدا خودشان علم زنده ماندن فرهنگ جهاد و شهادت را بدست می گرفتند و اجازه نمی دادند خون شهیدشان پایمال شود ولی حالا برخی پدر و مادرهای شهدای مدافع حرم ، یقه عروس را می گیرند که چرا اجازه دادی پسرمان راهی شود ؟» می گوید «دوستی دارم که همسرش بی قرار رفتن و دفاع از حرم است اما پدر و مادر همسرش گفته اند اگر اجازه بدهی برود ، حلالت نمی کنیم !» می گوید «دلمان آتش می گیرد وقتی غیرت همسران و پدران ما را که در راه دفاع از حرم ناموس امیرالمومنین به شهادت رسیدند ، با متر و معیار «پول» اندازه می گیرند و هرکس می رسد ، می پرسد : «چقدر گرفت که رفت ؟ حالا که شهید شده چقدر می گیرید؟!» 


زن جوان این ها را می گوید و من از خودم سوال می کنم چه کسی به خاطر پول حاضر است جانش را کف دستش بگذارد و برود بایستد روبروی تیر مستقیم دشمن ؛ آن هم دشمن تکفیری که رحم و مروت سرش نمی شود ؟ یادم می آید این حرفها ، این نیش و کنایات ، این زخم زبان های جگرسوز ، سابقه ای دارد به اندازه تمام این سی و اندی سالی که از جنگ می گذرد ؛ برای یادآوری اش ، یک بار دیدن «آژانس» ابراهیم کفایت می کند یا نه کمی قبل ترش... یا نه ...کمی بعدترش ...همه ی روزهایی که «شعور» را از «شور» گرفتند تا جبهه رفتن جوانان باغیرت این آب و خاک را به نوحه های «آهنگران» وصله پینه کنند ، یا همه ی روز و شب هایی که دل بچه های شهدا را با همین زخم زبان ها ، با سهمیه های گرفته و نگرفته ، با بورسیه های داده شده و داده نشده ، شکستند و خم به ابرو نیاوردند . یکی نبود بپرسد کدام سهمیه و بورسیه می تواند جای خالی «پدر» را پر کند برای کودکی که تمام سهمش از «بابا» ، «بوی باروت» بود و یک «سنگ مزار» ؟


درد و دل های همسر شهید مدافع حرم تمام می شود ولی شک ندارم سینه اش هنوز مالامال درد است و تنگ از زمانه و زخم زبان ها و بی مهری ها ...بهشت شهدای شهر هرروز روشن تر از روز قبل می شود . این بهشت حالا نه فقط مامن پهلوانان نسل قدیم که جایگاه پهلوانانی از همین نسل جدید است . «عباس» هایی که طاقت نداشتند ببینند یک آجر از حریم «زینب» کم شود .  اینجا که من نشسته ام ، مزار شیرمردانی است که آبرو به شهر من دادند... 
بلند می شوم که برگردم . دلم آرام شده است . حالا خجالت می کشم از این که حرف از دلتنگی بزنم . اصلا از خودم می پرسم خجالت نمی کشی ؟ که آن قدر غرق دنیایی شده ای که برای خودت ساخته ای ...؟ 
که یادت رفته غم های خیلی خیلی خیلی بزرگ ما هم به پای غم های «سه ساله نازدانه کربلا» نمی رسد ؟ که گودی قتلگاه و نگرانی اهل حرم کجا و دلتنگی تو کجا ...؟! ذره در برابر دریا ...
و این همان آرامش است . 


حسین جان ! تو خود خود آرامشی مثل همیشه و من هنوز ...
سوار ماشین می شوم . می دانم هنوز «غیرت» زنده است . دلم خوش است هنوز هم مادران و پدرانی هستند که خودشان آب و قرآن می آورند و پاره های تنشان را راهی می کنند . مادرهای عاشق پرور در هرگوشه ی این مَردستان از ایران تا افغانستان . امشب پر از مثنوی های ناگفته ام . با نوای کاروان ، از نو بخوان «آهنگران» ... تسبیح هنوز دستم است و به آخر می رسد ، اشک هایم را روی صورتم پخش می کنم و سلام می دهم : 
صلی الله علیک یا اباعبدالله ، بابی انت و امی یا ثارالله
۰۱ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۰۸ ۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا

پست ویژه مدیر وبلاک

دلتنک کربلا // زائر اربعین

ع.پ.ا


















ع.پ.ا

۲۲ دی ۹۴ ، ۱۲:۳۶ ۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا

میان شهر آواره پــے آثارتان هستم. . .

خجالت میکشم آقا بگویم یارتان هستم

کہ میدانے و میدانم فقط سربارتان هستم

و با این بـے وفایـے ها و این توبہ شکستن ها

حلالم کن کہ عمرے موجب آزارتان هستم

هزاران جمعہ رفت و بودم و اما نبودے تو

خودم میدانم آقا "من" گره در کارتان هستم

نشانت در دلم بود و منِ بیچاره همواره

میان شهر آواره پــے آثارتان هستم. . .

اللهم عجل لولیک الفرج

۱۸ دی ۹۴ ، ۰۱:۰۵ ۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا

اینگونه می ﺧﻮﺍﻫﻢ...

ﺧــــــــــﺪﺍﯾــﺎ؛

صفحه ی ﺁﺧﺮ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎمهﺍﻡ ﺭﺍ اینگونه می ﺧﻮﺍﻫﻢ... "
.
به توفیق شهادت نائل شد"

ﺁﺭﺯﻭﯾﺶ ﺑﺮﺍی ﻣﻦ ﮔﻨﻬﮑﺎﺭ که ﻋﯿﺐ ﻧﯿﺴﺖ ، ﻫﺴﺖ؟! .
ﺭﺍﻩ ﺁﺳﻤﺎﻥ که بسته نیست ، ﻫﺴﺖ؟!
.
امروز فهمیدم عبد نیستم

چون خیلی ادعای من بودن میکنم

خیلی منم منم میکنم

عبدهای خدا هیچ وقت منم منم نمیکنند

عبدهای خدا نفسشون رو زیر پا له میکنن

عبدهای خدا حل می شن درخدا ...

۱۷ دی ۹۴ ، ۱۴:۴۱ ۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا

با ناخنی شکسته ز پا خار می کشد

پایش ز دست آبله آزار می کشد
از احتیاط دست به دیوار می کشد
در گوشه ی خرابه کنار فرشته ها
با ناخنی شکسته ز پا خار می کشد
دارد به یاد مجلس نامحرمان صبح
بر روی خاک عکس علمدار می کشد

۱۱ دی ۹۴ ، ۱۶:۳۷ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا