دلتنگ کربلا//زائر اربعین ع.پ.ا

کربلا ای کاش من مسافرت بودم

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خدا گـواسـت کـه دلتـنـگ کــربـــلا هسـتــم» ثبت شده است

پایان- دختری که از قدر چیزی نمیدانست - انتشار برای اولین بار


احساس میکردم که مصعولیتی بهم داده شده ولی نمیدونستم چیه و از کجا و چجور باید شروع کنم

 

من بودم و افرادی که نمیتونستم باهاشون حرف بزنم و مشورت کنم..

 اخه بگم چی؟؟؟؟

 بگم چی دیدم....! اخه کسی باور نمیکرد!!!!

 من کسی بودم که اسلام رو قبول نداشتم، شب های محرم قشنگترین تیپ هارو میزدم .

فقط امام حسین رو ، روی مرام و معرفت دوست داشتم

باهاش تو دلم..... دردودل میکردم...

که هر غلطی کنم روز عاشورا حرمت نگه میداشتم ...

فقط اون روز حسینی میشدم..

نمیدونم اخه چه جرقه ای بود منو گرفت ...

شنیده بودم که اهل بیت یک دفعه با یه پلک به هم زدنی ادم های بد رو روی مرام و معرفت میخرن ،

 و اگه بخرنت دیگه همه چیت حله...

فکرکنم اونشب که گریه کردم برا مدافعان حرم ........

و فقط حرمت عاشورا نگه میداشتم......

 شاید برای اونا بود که به یه لحظه خریدنم...

نمیدونم شاید چیز دیگه ای درونم بودم که خودمم ازش خبر نداشتم و فقط خدا میدونست..

مامانمو صدا زدم که تصمیم گرفتم برم حوزه علمیه ...

من دختر شیطون.........

 و اصلا شناختی روادم های مذهبی نداشتم و نمیدونستم حوزه علمیه محیطش چجوره ؟؟؟؟؟؟؟
خیلی میترسیدم که دارم راه سختی رو انتخاب میکنم .

فقط دلخوشیم خدا بود... که تو این روز ها فقط با قلبم اونوصدا میزدم ...ازش خواستم که کمکم کنه ....

به مامانم گفتم بریم بازار.......

 کاردارم......

من ساده رفتم بیرون ......

بدون لباس جیغی

 و حتی  ارایشی هم نداشتم

رفتم اولین چادر زندگیم خریدم

 کتونی هامو کنار گذاشتم

یک جفت کفش چرم گرفتم..

اومدیم و با داداشم صحبت کردم

که قرار برم حوزه علمیه

با تعجب!!!!!!!!

گفت جای تونیست و نمیتونی!!!!!!!!!

 و

دووم نمیاری!!!!!!!!!

 من با قاطعیت کامل گفتم من تصمیم خودمو گرفتم و میخوام برم..............

اونها هم خوشحال شدن و موافقت کردن ولی به شرطی که از شهر خودم برم به شهر دیگه ای چون اکثرن منو میشناسن و بهم تهمت میزدند که چادری شدم .

پیش خودشون میگن این حتما یه کار بدی کرده که خانوادش چادریش کردن...

خلاصه من با همه نگاه ها که سمتم بود، رفتم یه شهر دیگه ای و ثبت نام کردم.و وارد حوزه علمیه شدم.

برگشتم و بعد از یکماه بهم زنگ زدن که قبول شدی من با تمام خاطراتم و تمام رفیق هایی که شبیه گذشته خودم بودن  وداء کردم و رفتم..

من وقتی برای اولین باری بود  که چادری شده بودم خیلی ها  من رو مسخره میکردن و بهم تعنه میزدن که این چه ریختیه برا خودت درست کردی

 و من تو دلم فقط بخدا پناه بردم.

 نامزدی دختر عموم بود و من اولین جایی بود که با افتخار با چادرم رفتم

 از در که وارد شدم دخترعموهام مسخرم کردن و بهم خیلی حرف بد زدن من تو عماق قلبم ناراحت بودم اخه من کسی بودم انقد از تیپ قیافه سر بودم از همه، به جایی رسیدم منو مسخره میکردن.

 دلم شکست و بعداز مهمونی سریع پاشدم و دیگه هیجا نرفتم..

وقتی از اشناها به گوششون میرسید که من مذهبی شدم !!!میومدن منو میدیدن که باورشون بشه..

من وقتی شل حجاب بودم و واقعا آرایش میکردم و حسابی جلب توجه و.............

 و  وقتی محجه شدم خوشم نمیومد مثل بعضی از چادری ها ارایش و زیور الات داشته باشم.

 دوستداشتم یه مذهبی ساده باشم و واقعا همینطوری هم شد...

 من شدم یه دختری که خیلی ها دلشون میخواست دخترشون اینطور پوششی داشته باشه...

من وارد دنیای جدیدی شدم و شروع کردم ب درس خوندن و سعی کردم زندگی نامه همه انبیا و اهل بیت رو بخوندم و احکام شرعی بطور دقیق یاد بگیرم و همینطور هم شد...

و  زندگی نامه همه ی عرفاهارو خوندم و الگو برداری کردم، وقتی توحوزه بودم میگفتن شماها سربازهای امام زمانی و من شوق بیشتری داشتم برای یادگیری و  ماندن در حوزی علمیه ...

زمانی که ساعت اخلاق  بود پای درس اساتید بزرگی مینشستیم و از صحبت هاشون استفاده میکردم، یادمه همه اساتید میگفتن که حوزه علمیه ای که شما اومدید جایی هست که بعضی از شماها انتخاب شده اید و اهل بیت به شما نظر دارن..یادم اومد که بعضی ها این بهم میگفتن ولی خدایش باعث غرورم نمیشد.

 بیشتر منو افتاده تر و ساده تر میکرد بجای رسیدم که اخلاقم با ادم های بد و خوب نرم شده بود و ادم باگذشتی شده بودم و خیلی رفتارم تغییر کرده بود.

تو حوزه دنبال عرفان بودم و تا جایی ک میتونستم دنبال راه روش هاش میرفتم یک روز با یکی از استادهام مشورت میکردم که خواب هام باعث شدن من الان اینجا باشم.

 یادم میاد استادم حرف قشنگی بهم زد گفت:

 الان ما در دوران غیبت هستیم ،خداوند به بعضی از انسان ها از طریق خواب که همون رویای صادقانه هست یکسری چیزهارو بهمون الهام میکنن ،توام دقیقا همین اتفاق برات افتاده!!!!!!!!

 من از همونجا اروم شدم و اشوب دلم کمتر شد من خوابگاهی بودم و تا نیمه شب با بچه ها درس میخوندیم و بعدش تا نماز صبح عبادت و نماز میخوندم کم کم اعتقاداتم داشت قوی میشد بطوری که اگه سرم هم بریده بشه از ولایت حضرت علی کوتاه نمیام و با جون دل قبولش کردم.

 چند ماهی گذشت و من کاملا تغییر کرده بودم و اون دختر چندماه پیش اصلا نبودم کاملا مثبت مثبت شده بودم بحمدلله.....

چند ماه گذشت من بشدت نگران تنهایی مامانم بودم مدام درتماس بودم باهاش و هفته ای یکبار میومدم بهش سر میزدم .

بعد از چند وقت تصمیم گرفتم که به قم مهاجرت کنم و بمونم همونجا...

پیگیر کاربار شدم و نزدیک رفتنم شد که یک شب خواب مامانم دیدم.....

صبح که بیدار شدم متوجه شدم باید برای مدت کوتاهی برگردم و انتقالی بگیرم.

 بخاطر مامانم برگشتم.

 و این برخلاف میلم بود، چون هرگز به این فکر نمیکردم که یک روز من برمیگردم..

حدود سه ماه من ماندگار شدم و تو شهر خودم ادامه درسمو خوندم ...کسایی که منو میشناسن کم کم باور کرده بودن که دیگه من ماندگار شدم و یه دختر کاملا مذهبی شدم...کم کم خواستگار هامم داشتن رنگ خودم میشدن...قبل محجبه شدنم خواستگارهای تیپ امروزی داشتم ،خانوادم قبول نمیکردن و منم خودم از ادم مذهبی خوشم نمیومد .

 اخه ریختش بهم نمیومد وقتی که مذهبی شدم خواستگارامم مذهبی شدن و همچنان خانوادم به سختگیری خودشون ادامه میدادن منم که اصلا بهش فکر نمیکردم چون هدفم چیز دیگه ای بود ....تا یک روز دست سرنوشت منو کشوند  به جایی که همه چیز هستی دست به دست هم دادن تا زندگی من رو به جایی که میخوان ببرن...

یک روز من تویه جایی بودم که برای کارم اونجا باید میرفتم .... جای که رفتم یه روحانی بود اما لباس طلبگی نپوشیده بود ( ایشون ملبس هستند اما اون روز لباس شخصی تنشون بود)به من پیشنهاد ازدواج دادن ....

آدم ساده و نجیبی بود.

 من این موضوع با خانوادم مطرح کردم و خانوادمم قبول کردن و سرنوشت کار خودش کرد و من همسر روحانی شدم واسطه اشناییمون شهید ابراهیم هادی بود....که به علت محدودیتی نمیتونم توضیح بدم و الان چندسالی میگذره که من وارد حوزه علمیه شدم و با روحانی دارم زندگی میکنم و عاشقانه همسرمو دوستدارم و تا الان هم نشده یک روز بدون هم زندگی کنیم اینو از قلبم دارم میگم اصلا تحمل دوری همو نداریم...من تصمیم گرفتم درسمو خوب بخونم مطالعه مو زیاد کنم .

 شوهرم کار تبلیغی انجام میده منم هدف خیلی بزرگتری دارم .

کار تبلیغی برای تمام کشور ها میخوام انجام بدم و هرکس سوالی شبهه ای داره براش برطرف کنیم و اگه نیاز باشه مهاجرت میکنم که اسلام به همه دنیا معرفی کنیم .این حق همه هست که ازادانه انتخاب کنن و حق از باطل تشخیص بدن و همه ی دنیا باید بدونن برای رسیدن بخدا باید به ریسمان اهل بیت و رسول خدا ص و حضرت علی ع و مخصوصا امام حسین ع چنگ بزنیم.....

همه میگن نمیشه یک شبه ره صدساله رفت اما من میگم با امام حسین ع یکشبه میشه به همه چیز رسید....

باهمه ی وجودم میگم...

ما تا اخر پای سیلی مادر ایستاده ایم.

۱۸ تیر ۹۷ ، ۱۳:۵۳ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا

ادامه و دختری که از قدر چیزی نمیدانست قسمت سوم- انتشار برای اولین بار




گفتم نه بابا حوزه ادم خودش میخواد نه من.

دوباره شب شد و باز هم من بودم گوشی موبایلم........

 و

 بچه های تو گروه!!!!!!

 کم کم دیگه حالم روز به روز گرفته میشد......

 با یه عالمه فکر که قرار چکار کنم......

 و اینکه قرار تهش چی بشه ؟؟؟؟؟؟

 چجور جدابشم و مستقل بشم؟؟؟؟؟

 با همین فکرها خوابم گرفت....

 ودوباره خواب دیدم!!!!

 خواب امام زمان (عج) دیدم...

ظهور شده و من رو صدا میزدن!! با اسم و فامیلی ام !! وقتی که گفتم من هستم ، پرچمی دادن دستم که فریاد بزن که ظهور شده...!!!!

از خواب بیدارشدم!!

 بطور عجیبی تو خودم بودم و فقط فکر میکردم!!!!

 با هیچکس صحبت نمیکردم....

 تا شب شد

دوباره با بچه ها گرم حرف زدن تا خوابم گرفت....

 و دوباره خواب دیدم!!!

اینبار..

 خواب حضرت زهرا (س)...

دیدم که مردم شهرمون امام حسین (ع) را زندانی کردن...

 تو روز عاشورا

و من یه دختر قرتی بودم

یه خانمی گریه کنان اومد و اسم من رو صدا میزد

 و من بازهم خودم رو معرفی کردم

 و ازم خواست که پسرش را نجات بدم!!!

 من با تعجب گفتم اخه چرا من..؟؟؟

شما کی هستید؟؟

 پاسخ داد..

 که من حضرت فاطمه (س) دختر پیامبر هستم ..

 پسرم حسین  را  نجات بده؟؟

 فریاد زد که فقط  تو میتونی پسرمو نجات بدی...

 خودش ازم خواسته که تورو پیداکنم!!!!

 من هم دستش را گرفتم و رفتم.....

  باهمون تیپ قیافم که خیلی هم بدحجاب بودم!!

 امام حسین را نجات دادم و دستشو گذاشتم تو دست حضرت زهرا (س)

از خواب پاشدم خیلی صورتم پریشان و دگرگون بود.. نمیدونستم معنی این خواب ها چیه فقط فکر میکردم و نگران بودم.....

و شب سوم رسید وبازم تو گروه تا نیمه شب چت میکردم..

خوابم می آمد بشدت ...

و خداحافظی کردم.. با بچه ها ....

خوابیدم .....

بازم هم خواب دیدم ......

و این خوابی شد که سرنوشتمو رقم زد....

 اینبار خواب حضرت اقا رو دیدم ((منظورم اقای خامنه ای رهبر بزرگ ایران))تو خواب دیدم که اومده بود به شهرمون و من از اونجا عبور میکردم.....

 انگار حسینیه ای براش درست کردن و اونجا دیدار مردمی داشت..... منم باهمون سر تیپم که خیلی هم ((سوسول)) بودم رفتم تو حسینیه ...

و فقط نگاه  به این همه جمعیت میکردم...!!!

 که اعلام کردن بین این همه جمعیت حضرت اقا سه نفرو انتخاب کرده...

 من موقع برگشتن شنیدم اسم نفر سومی که خوانده شد اسم من بود و من با تعجب فقط سکوت کرده بودم !!!!

دوتا از خانم هایی که محافظ حضرت اقا بودن دست منو گرفتن و چادر کردن تو سرم و بردنم پیش اقای خامنه ای !!!!

و در کنار صندلی اش نشستم

و بهم تبریک گفت

 و چفیه شو بهم داد

 و بهم گفت تو از الان انتخاب شدی

و باید در مسیر انقلاب باید کمک بدی...

من رو راهی کردن تویه حسینیه

و حضرت اقا اومد بچه ای به من داد و گفت این رو بزرگ کن و بهش شیر بده

من گفتم که دخترم نمیتونم شیر بدم

گفت تو بهش شیر بده

منم چادر رو انداختم رو سینم و به بچه شیردادم

و به امرخدا از سینه هام برای بچه شیر  می آمد..

وقتی از خواب بیدار شدم همه چیم برای همیشه عوض شد.

 افکارم

وهمه چیزم...

یه بغض عجیبی تو گلوم بود

 نشستم تو اتاقم فقط گریه میکردم

احساس میکردم که مصعولیتی بهم داده شده ولی نمیدونستم چیه و از کجا و چجور باید شروع کنم......


و این واقعیت ادامه دارم...

در پست های بعد ما را دنبال کنید......

۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۱۳ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا

دختری که از قدر چیزی نمیدانست-انتشار برای اولین بار


شب قدر سال 1395 ودختری که از قدر چیزی نمیدانست

ساعت شاید از نیمه شب عبور کرده بود

 و

 تنها دوست این شبها که همپای چشم هایم تا صبح با چند متر سیم سفید بیدار میماند

 و شاید نورش از خواب رفتن چشمانم ممانعت میکرد

گوشی گلکسی ام بود.....

اما گویا امشب سرنوشتم طوری میخواهد تغییر کند که فقط خدا میداند....

داستان زندگی ام از امشب رقم میخورد و همه چیزم یک شبه تغییر میکند.

من مانند شبهای گذشته توی گروه تلگرام با بچه ها چت میکردم و گرم حرف زدن شده بودم

 البته گروه مختلطی داشتیم و همه فقط دوست شبانگاهی بودیم که فقط تو گروه چت میکردیم نه پی وی.

 حرف زدن هامون تا ساعت 3نصفه شب طول کشید...

من کم کم احساس بی قراری میکردم بچه ها هم متوجه شدن و مدام ازم میپرسیدن آجی چت شده امشب..؟؟

و من پاسخ میدادم:

 هیچی نشده.

ولی هیچکس انگار جز خدا نمیدونست تو قلب و روحم چه اشوبی شده.

یکی از دختر ها بهم گفت.....!!!

 اهل نوحه مداحی هستی..؟؟؟

 گفتم نه!!!

گفت این یکی برات میفرستم....

 گوش بده خیلی قشنگ...

دوتا برام فرستاد......

 اولی دانلود کردم...

 صدای مدافح حرم بود...!!!! لحظه شهادتش حرف میزد.... از صدای انفجار؟؟ یاحسین!! یاحسین!!! میکرد...؟

من چشام پرشد از اشک و از گوشه چشام اشکم سرازیر شد..

دومی رو دانلود کردم....

 صدای نریمانی بود...

 میخوند منم باید برم اره برم سرم بره نزارم هیچکسی طرف حرم بره....

همونجا بود تا خود صبح گریه کردم و از شدت گریه دم دمه های صبح خوابم گرفت تا ظهر...

از خواب پاشدم حالم تغییرکرده بود انگار همون دختر شیطون همیشگی نیستم..

افکارم داشت تغییر میکرد!!!!

 تا چند روز تو فکر فرو رفتم و به خودم فقط فکر میکردم.


این واقعیت ادامه دارد......

در پست های بعدی .......



The Great Night of 1395 and the girl who did not know anything about magnitude

The clock may have passed since midnight

 And

 The only friend of these nights, which, with my eyes, woke up a few meters in the morning with my eyes

 And maybe his light prevents my eyes from falling asleep

My phone was my galaxy .....

But it seems that tonight, my destiny wants to change that only God knows ....

The story of my life will change tonight and everything will change overnight.

I chatted with babies like last night in the telegram group and I was talking hot

 Of course, we had a mixed band and everyone was just an evening friend who just chatted with us, not a pivot.

 It took half an hour to speak up to 3:00 pm.

I felt scumbagged at the end of the day, and the kids got to know me and asked me ayah chatted tonight .. ??

And I would answer:

 Nothing happened.

But no one except God knew that your heart and soul had been tired.

One of the girls told me ..... !!!

 You are a mournful ghost .. ???

 I said no !!!

I said this one for you ....

 Listen very nice ...

Two sent me .......

 I downloaded the first one ...

 The voice was the protector of the shrine ... !!!! She was talking about her martyrdom ... from the sound of the blast ?? Yeah !! Yeahhsin !!! Would ...

My eyes filled with tears and tears from the corridor.

I downloaded the second one ....

 Was the voice of Narimani ...

 I'm going to have to go, I'm not going to let you go. I'm not going to go to the shrine.

It was there until I was crying in the morning and I fell asleep in the morning with the cry of my head, till noon ...

As I fell asleep, I was changing as if I was not a devious girl.

My thoughts were changing !!!!

 For a few days, I thought of myself and thought to myself.


This fact continues ......

In the next posts .......




لیلة عظیمة من 1395 والفتاة التی لم تعرف أی شیء عن حجمها

ربما مرت الساعة منذ منتصف اللیل

 و

 الصدیق الوحید لهذه اللیالی ، التی استیقظت ، بعینی ، على بعد أمتار قلیلة فی الصباح بعینی

 وربما یمنع نوره عینی من النوم

هاتفی کان مجرة ​​بلدی .....

لکن یبدو أن هذه اللیلة ، مصیری یرید أن یتغیر أن الله وحده یعلم ....

سوف تتغیر قصة حیاتی اللیلة وسیتغیر کل شیء بین عشیة وضحاها.

تجاذب أطراف الحدیث مع الأطفال مثل اللیلة الماضیة فی مجموعة برقیة وکنت أتحدث الساخنة

 بالطبع ، کان لدینا فرقة مختلطة وکان الجمیع مجرد صدیق مسائی یتجاذب أطراف الحدیث معنا ، ولیس محورًا.

 استغرق الأمر نصف ساعة للتحدث حتى الساعة 3:00 بعد الظهر.

شعرت بالخجل فی نهایة الیوم ، وتعرف الأطفال علیّ وسألونی آیة تجاذب أطراف الحدیث اللیلة .. ؟؟

وسأجیب:

 لا شیء.

لکن لم یعلم أحد غیر الله أن قلبک وروحک تعبان.

أخبرتنی إحدى الفتیات ..... !!!

 أنت شبح حزین .. ؟؟؟

 قلت لا!

قلت هذا واحد بالنسبة لک ....

 الاستماع لطیف جدا ...

أرسلنی اثنان .......

 قمت بتحمیل أول واحد ...

 کان الصوت حامی الضریح ... !!!! کانت تتحدث عن استشهادها ... من صوت الانفجار ؟؟ نعم! نعمه! سوف ...

امتلأت عینای بالدموع والدموع من الممر.

لقد قمت بتنزیل الثانی ...

 هل کان صوت ناریمانی ...

 سأضطر للذهاب ، لن أسمح لک بالرحیل ، لن أذهب إلى الضریح.

کان هناک حتى کنت أبکی فی الصباح ، وکنت نائما فی الصباح مع صراخ رأسی ، حتى الظهر ...

عندما کنت نائماً ، کنت أتغیر کما لو لم أکن فتاة شیطانیة.

کانت أفکاری تتغیر !!!!

 لبضعة أیام ، فکرت فی نفسی وفکرت بنفسی.


هذه الحقیقة لا تزال ......

فی المشارکات القادمة .......


۲۰ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۵۱ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا

علامه حسن زاده آملی

علامه حسن زاده آملی:

"در جوانی فکر می‌کردم شیر اگر پیر هم بود، شیر است. وقتی پیر شدم، فهمیدم پیر اگر شیر هم بود، پیر است!"

"قدر جوانی را بدانید"

۰۹ آذر ۹۴ ، ۲۳:۲۶ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا

السلام على الحسین.... ع...

"السلام على الحسین وعلى علی ابن الحسین وعلى اولاد الحسین وعلى اصحاب الحسین وعلى اخته الحوراء زینب وعلى اخیه اباالفضل العباس علیهم السلام"

۰۹ آذر ۹۴ ، ۲۳:۲۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا

زینب خورم (طاقت نداری تا اخرش رو نخون)



زینب خور کم ناله بک
وری فکر یه چاره بک
نیل ویلو بان ای بچونم
بچونه زار و عطشونم
زینب خور غیرت تو زنه می که قیام مه
برس و گوش مردمو ای خور اه پیام امه
بو که حوسه شهید بیه و خاطر ازادگی
کاری کرده که تا بو دین رسول جاودونگی
مه زینبم زینب داغ دل دیه
بی براری زینب ا ودار ماتم کشیه
تشنه ای عکس لو ان ری دفترم گن کشیه
بشکه دست فلک بخت من ان یاری نکرد
دل زخم زینب ان کسی پرستاری نکرد
زینبم زینب دل و خی بیه که سر حوسینه اش
و نوک نیزه یا دیه
کربلا ناله می که د زیر شلاق عطش
اوفتایه وری زمی گل سر گل لش وری لش
دست و او نمیرسه و لو هوشک تشنه یا
لاله یا پرپر مون و و زیر تیغ دشنه یا
زینب خور کم ناله بک وری فکر یه چاره ای بک
نیل ویلو بان ای بچونم بچونه زار و عطشونم
و هر دیاری که میری بو که حوسینت کی بیه
بو که قیام کربلا ای مردمو سی چی بیه
به غیرت خوته نشو چی مه که دس شوستم در جو
ز کاخ بیداد و ستم ا خوره ای تو تشی بو
مه زینبم زینب داغ دل دیه
:((
سر پتی پایا پتی دس اسیری و دسم
بوی دل تنگی میه اه درین نفس ام
چه بکم و ای غم و گریوه بی حاصلم
برد کوه مو و او ار بشنو ناله دلم
زینب ام زینب دل و خی بیه
که سر حوسینه اش و نوک نیزه یا دیه :((
کربلا کربلا کوه عطش دریای خین اه ای خودا
گور کرده تیر ستم کافر نینه ای خدا
اسمو ها میزنه ساز چمر د داغ گل
گر و گر تش میزنه دس ستم و باغ گل
زینب خور کم ناله بک وری فکر یه چاره ای بک
نیل ویلو بان ای بچونم بچونه زار و عطشونم
رسوا بکو تو ظالمو و هر جا که دارن نشو
نشی ساکت خورکم هرجا هیسی وری وشو
زینب خور سی مه نشی و کنجی و زاری بکو
--------------
وری وا غیرت ات خور نهضت امه یاری بکو
مه زینب ام زینب داغ دل بیه
حرمت ال علی ان کوفیو بوردن د یاد
و خدا بی خبرن کل میزنن و دل شاد
اولاد پیغمبر ان کس نتونه خار اش بکه
سر اش پتی بکه راهی بازارش بکه
ای خدا تقاص بکو د قوم بیداد و ستم
هونه شو خرو بو پر بزنن و باغ غم
۰۹ آذر ۹۴ ، ۲۳:۱۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا

خدا گـواسـت کـه دلتـنـگ کــربـــلا هسـتــم

سلام

غزل خوان بوریا

خدا گـواسـت کـه دلتـنـگ کــربـــلا هسـتــم
تـــمـــام عـمــــر عــزادار نــیــنــوا هـسـتـم

عــزای حـضــرت اربــاب تــا ابـــد بـاقـیــسـت
فـــدای روضــه ســردار سـر جـدا هـسـتـم

خــدا کنــد کــه بـمـیــرم ، هنوز من مبهوت ،
بـه طـرز کـشـتـن آن حـجـت خـدا هـسـتـم

غـمـی بـه سـیـنــه نـهـفـتــه ز داغ حـیـــرانِ
ســر بــریـــده بــر روی نـیـــزه هـا هـسـتـم

تــمـــام روز شــبـــم را بـه گــریـــه در فـکـــر
تنی که له شده در زیر دست و پا هـسـتـم

کفن نـبــود برایش؟!! مگـر که شـاه نـبــود؟!!
لـذا همیـشـه غــزل خــوان بـوریــا هـسـتـم

غـم حسـیــن نـگنـجــد بـه شعر این نوکر
خدا گـواسـت کـه دلتـنـگ کــربـــلا هسـتــم

 

۲۹ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۱۲ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زائر اربعین.... ع.پ.ا