بسم رب الحسین

 

داشتم تو سایتها و وبلاگها دربه در دنبال مطلب میگشتم...

 

کم آوردم...نمیدونم از کجا و از کی بنویسم...

 

دلم میخواد به مطالب اینجا یه جهتی بدم

 

و بدونم که از کی و از کجا بنویسم...

 

 

اما چه کنم که گاهی دلم اینوری میره و ذهنم اونوری....

 

 

چه کنم که من موندم وسط دل و ذهنم...

 

می دونید تو دو راهی موندن خیلی سخته...

 

وقتی وبلاگ رو راه انداختم فقط میخواستم از کربلا بنویسم...

 

 

اما از کربلا نوشتن دل کربلایی میخواد...فکر کربلایی میخواد...

 

 

از کربلا نوشتن دل میخواد که من ندارم...من بیدل بیدلم...

 

اگه بخوام از کربلا بنویسم...

 

باید از حسین(ع) بنویسم...نمیشه...

 

باید از عباس بنویسم...نمیشه...

 

باید از زینب بنویسم...نمیشه...

 

باید از علی اکبر بنویسم...نمیشه...

 

باید از علی اصغر بنویسم...نمیشه...

 

باید از سه ساله ی ارباب بنویسم نمیشه...

 

باید از دل رباب بنویسم.... نمیشه...

 

باید از ام بی بنین بنویسم ...نمیشه...

 

باید از قتلگاه بنویسم...نمیشه ...نمیشه...به ولله نمیشه...

 

باید از تل زینبیه بنویسم...نمیشه...

 

باید از کف العباس بنویسم...نمیشه...

 

باید از عبدالله و قاسم و ...

 

باید بنویسم اگه بخوام از کربلا بنویسم....

 

باید از نجف و کوفه و امیر المؤمنین بنویسم...

 

قلم همراهی نمیکنه...نمیشه...

 

باید از کاظمین بنویسم...نمیشه....

 

باید از از سامرا بنویسم...از غربت...

 

از غریب... از ...نمیشه نمیشه نمیشه...

 

باید از فریاد بنویسم ...نمیشه...

 

باید روضه بنویسم ...نمیشه...یعنی نشد...هر کاری کردم نشد...

 

فقط تونستم بگم:

 

دل من گم شده گر پیدا شد

 

بسپارید امانات حسین

 

و اگر از تپش افتاد دلم

 

ببریدش به ملاقات حسین

 

از حسین خواسته ام تا شاید

 

 بگذارد که غلامش بشوم

 

همه گفتند محال است ولی

 

دلخوشم من به محالات حسین

 

 

ارباب خوبی داریم...

 

 

 

کاش میشد با یه کلمه همه ی احساسات رو بیان کرد...

 

به بعضی از وبلاگها که سر زدم

 

 دیدم چه دل با صفایی دارن...چقدر ...

 

بازم نتونستم پیدا کنم اون چیزی رو که میخواستم بنویسم...

 

اینجا دلخانه ی من بود...اما چیزی که نیست به خانه نیاز نداره...

دعام کنید

زائر اربعین....ع.پ.ا