احساس میکردم که مصعولیتی بهم داده شده ولی نمیدونستم چیه و از کجا و چجور باید شروع کنم

 

من بودم و افرادی که نمیتونستم باهاشون حرف بزنم و مشورت کنم..

 اخه بگم چی؟؟؟؟

 بگم چی دیدم....! اخه کسی باور نمیکرد!!!!

 من کسی بودم که اسلام رو قبول نداشتم، شب های محرم قشنگترین تیپ هارو میزدم .

فقط امام حسین رو ، روی مرام و معرفت دوست داشتم

باهاش تو دلم..... دردودل میکردم...

که هر غلطی کنم روز عاشورا حرمت نگه میداشتم ...

فقط اون روز حسینی میشدم..

نمیدونم اخه چه جرقه ای بود منو گرفت ...

شنیده بودم که اهل بیت یک دفعه با یه پلک به هم زدنی ادم های بد رو روی مرام و معرفت میخرن ،

 و اگه بخرنت دیگه همه چیت حله...

فکرکنم اونشب که گریه کردم برا مدافعان حرم ........

و فقط حرمت عاشورا نگه میداشتم......

 شاید برای اونا بود که به یه لحظه خریدنم...

نمیدونم شاید چیز دیگه ای درونم بودم که خودمم ازش خبر نداشتم و فقط خدا میدونست..

مامانمو صدا زدم که تصمیم گرفتم برم حوزه علمیه ...

من دختر شیطون.........

 و اصلا شناختی روادم های مذهبی نداشتم و نمیدونستم حوزه علمیه محیطش چجوره ؟؟؟؟؟؟؟
خیلی میترسیدم که دارم راه سختی رو انتخاب میکنم .

فقط دلخوشیم خدا بود... که تو این روز ها فقط با قلبم اونوصدا میزدم ...ازش خواستم که کمکم کنه ....

به مامانم گفتم بریم بازار.......

 کاردارم......

من ساده رفتم بیرون ......

بدون لباس جیغی

 و حتی  ارایشی هم نداشتم

رفتم اولین چادر زندگیم خریدم

 کتونی هامو کنار گذاشتم

یک جفت کفش چرم گرفتم..

اومدیم و با داداشم صحبت کردم

که قرار برم حوزه علمیه

با تعجب!!!!!!!!

گفت جای تونیست و نمیتونی!!!!!!!!!

 و

دووم نمیاری!!!!!!!!!

 من با قاطعیت کامل گفتم من تصمیم خودمو گرفتم و میخوام برم..............

اونها هم خوشحال شدن و موافقت کردن ولی به شرطی که از شهر خودم برم به شهر دیگه ای چون اکثرن منو میشناسن و بهم تهمت میزدند که چادری شدم .

پیش خودشون میگن این حتما یه کار بدی کرده که خانوادش چادریش کردن...

خلاصه من با همه نگاه ها که سمتم بود، رفتم یه شهر دیگه ای و ثبت نام کردم.و وارد حوزه علمیه شدم.

برگشتم و بعد از یکماه بهم زنگ زدن که قبول شدی من با تمام خاطراتم و تمام رفیق هایی که شبیه گذشته خودم بودن  وداء کردم و رفتم..

من وقتی برای اولین باری بود  که چادری شده بودم خیلی ها  من رو مسخره میکردن و بهم تعنه میزدن که این چه ریختیه برا خودت درست کردی

 و من تو دلم فقط بخدا پناه بردم.

 نامزدی دختر عموم بود و من اولین جایی بود که با افتخار با چادرم رفتم

 از در که وارد شدم دخترعموهام مسخرم کردن و بهم خیلی حرف بد زدن من تو عماق قلبم ناراحت بودم اخه من کسی بودم انقد از تیپ قیافه سر بودم از همه، به جایی رسیدم منو مسخره میکردن.

 دلم شکست و بعداز مهمونی سریع پاشدم و دیگه هیجا نرفتم..

وقتی از اشناها به گوششون میرسید که من مذهبی شدم !!!میومدن منو میدیدن که باورشون بشه..

من وقتی شل حجاب بودم و واقعا آرایش میکردم و حسابی جلب توجه و.............

 و  وقتی محجه شدم خوشم نمیومد مثل بعضی از چادری ها ارایش و زیور الات داشته باشم.

 دوستداشتم یه مذهبی ساده باشم و واقعا همینطوری هم شد...

 من شدم یه دختری که خیلی ها دلشون میخواست دخترشون اینطور پوششی داشته باشه...

من وارد دنیای جدیدی شدم و شروع کردم ب درس خوندن و سعی کردم زندگی نامه همه انبیا و اهل بیت رو بخوندم و احکام شرعی بطور دقیق یاد بگیرم و همینطور هم شد...

و  زندگی نامه همه ی عرفاهارو خوندم و الگو برداری کردم، وقتی توحوزه بودم میگفتن شماها سربازهای امام زمانی و من شوق بیشتری داشتم برای یادگیری و  ماندن در حوزی علمیه ...

زمانی که ساعت اخلاق  بود پای درس اساتید بزرگی مینشستیم و از صحبت هاشون استفاده میکردم، یادمه همه اساتید میگفتن که حوزه علمیه ای که شما اومدید جایی هست که بعضی از شماها انتخاب شده اید و اهل بیت به شما نظر دارن..یادم اومد که بعضی ها این بهم میگفتن ولی خدایش باعث غرورم نمیشد.

 بیشتر منو افتاده تر و ساده تر میکرد بجای رسیدم که اخلاقم با ادم های بد و خوب نرم شده بود و ادم باگذشتی شده بودم و خیلی رفتارم تغییر کرده بود.

تو حوزه دنبال عرفان بودم و تا جایی ک میتونستم دنبال راه روش هاش میرفتم یک روز با یکی از استادهام مشورت میکردم که خواب هام باعث شدن من الان اینجا باشم.

 یادم میاد استادم حرف قشنگی بهم زد گفت:

 الان ما در دوران غیبت هستیم ،خداوند به بعضی از انسان ها از طریق خواب که همون رویای صادقانه هست یکسری چیزهارو بهمون الهام میکنن ،توام دقیقا همین اتفاق برات افتاده!!!!!!!!

 من از همونجا اروم شدم و اشوب دلم کمتر شد من خوابگاهی بودم و تا نیمه شب با بچه ها درس میخوندیم و بعدش تا نماز صبح عبادت و نماز میخوندم کم کم اعتقاداتم داشت قوی میشد بطوری که اگه سرم هم بریده بشه از ولایت حضرت علی کوتاه نمیام و با جون دل قبولش کردم.

 چند ماهی گذشت و من کاملا تغییر کرده بودم و اون دختر چندماه پیش اصلا نبودم کاملا مثبت مثبت شده بودم بحمدلله.....

چند ماه گذشت من بشدت نگران تنهایی مامانم بودم مدام درتماس بودم باهاش و هفته ای یکبار میومدم بهش سر میزدم .

بعد از چند وقت تصمیم گرفتم که به قم مهاجرت کنم و بمونم همونجا...

پیگیر کاربار شدم و نزدیک رفتنم شد که یک شب خواب مامانم دیدم.....

صبح که بیدار شدم متوجه شدم باید برای مدت کوتاهی برگردم و انتقالی بگیرم.

 بخاطر مامانم برگشتم.

 و این برخلاف میلم بود، چون هرگز به این فکر نمیکردم که یک روز من برمیگردم..

حدود سه ماه من ماندگار شدم و تو شهر خودم ادامه درسمو خوندم ...کسایی که منو میشناسن کم کم باور کرده بودن که دیگه من ماندگار شدم و یه دختر کاملا مذهبی شدم...کم کم خواستگار هامم داشتن رنگ خودم میشدن...قبل محجبه شدنم خواستگارهای تیپ امروزی داشتم ،خانوادم قبول نمیکردن و منم خودم از ادم مذهبی خوشم نمیومد .

 اخه ریختش بهم نمیومد وقتی که مذهبی شدم خواستگارامم مذهبی شدن و همچنان خانوادم به سختگیری خودشون ادامه میدادن منم که اصلا بهش فکر نمیکردم چون هدفم چیز دیگه ای بود ....تا یک روز دست سرنوشت منو کشوند  به جایی که همه چیز هستی دست به دست هم دادن تا زندگی من رو به جایی که میخوان ببرن...

یک روز من تویه جایی بودم که برای کارم اونجا باید میرفتم .... جای که رفتم یه روحانی بود اما لباس طلبگی نپوشیده بود ( ایشون ملبس هستند اما اون روز لباس شخصی تنشون بود)به من پیشنهاد ازدواج دادن ....

آدم ساده و نجیبی بود.

 من این موضوع با خانوادم مطرح کردم و خانوادمم قبول کردن و سرنوشت کار خودش کرد و من همسر روحانی شدم واسطه اشناییمون شهید ابراهیم هادی بود....که به علت محدودیتی نمیتونم توضیح بدم و الان چندسالی میگذره که من وارد حوزه علمیه شدم و با روحانی دارم زندگی میکنم و عاشقانه همسرمو دوستدارم و تا الان هم نشده یک روز بدون هم زندگی کنیم اینو از قلبم دارم میگم اصلا تحمل دوری همو نداریم...من تصمیم گرفتم درسمو خوب بخونم مطالعه مو زیاد کنم .

 شوهرم کار تبلیغی انجام میده منم هدف خیلی بزرگتری دارم .

کار تبلیغی برای تمام کشور ها میخوام انجام بدم و هرکس سوالی شبهه ای داره براش برطرف کنیم و اگه نیاز باشه مهاجرت میکنم که اسلام به همه دنیا معرفی کنیم .این حق همه هست که ازادانه انتخاب کنن و حق از باطل تشخیص بدن و همه ی دنیا باید بدونن برای رسیدن بخدا باید به ریسمان اهل بیت و رسول خدا ص و حضرت علی ع و مخصوصا امام حسین ع چنگ بزنیم.....

همه میگن نمیشه یک شبه ره صدساله رفت اما من میگم با امام حسین ع یکشبه میشه به همه چیز رسید....

باهمه ی وجودم میگم...

ما تا اخر پای سیلی مادر ایستاده ایم.