گفتم نه بابا حوزه ادم خودش میخواد نه من.

دوباره شب شد و باز هم من بودم گوشی موبایلم........

 و

 بچه های تو گروه!!!!!!

 کم کم دیگه حالم روز به روز گرفته میشد......

 با یه عالمه فکر که قرار چکار کنم......

 و اینکه قرار تهش چی بشه ؟؟؟؟؟؟

 چجور جدابشم و مستقل بشم؟؟؟؟؟

 با همین فکرها خوابم گرفت....

 ودوباره خواب دیدم!!!!

 خواب امام زمان (عج) دیدم...

ظهور شده و من رو صدا میزدن!! با اسم و فامیلی ام !! وقتی که گفتم من هستم ، پرچمی دادن دستم که فریاد بزن که ظهور شده...!!!!

از خواب بیدارشدم!!

 بطور عجیبی تو خودم بودم و فقط فکر میکردم!!!!

 با هیچکس صحبت نمیکردم....

 تا شب شد

دوباره با بچه ها گرم حرف زدن تا خوابم گرفت....

 و دوباره خواب دیدم!!!

اینبار..

 خواب حضرت زهرا (س)...

دیدم که مردم شهرمون امام حسین (ع) را زندانی کردن...

 تو روز عاشورا

و من یه دختر قرتی بودم

یه خانمی گریه کنان اومد و اسم من رو صدا میزد

 و من بازهم خودم رو معرفی کردم

 و ازم خواست که پسرش را نجات بدم!!!

 من با تعجب گفتم اخه چرا من..؟؟؟

شما کی هستید؟؟

 پاسخ داد..

 که من حضرت فاطمه (س) دختر پیامبر هستم ..

 پسرم حسین  را  نجات بده؟؟

 فریاد زد که فقط  تو میتونی پسرمو نجات بدی...

 خودش ازم خواسته که تورو پیداکنم!!!!

 من هم دستش را گرفتم و رفتم.....

  باهمون تیپ قیافم که خیلی هم بدحجاب بودم!!

 امام حسین را نجات دادم و دستشو گذاشتم تو دست حضرت زهرا (س)

از خواب پاشدم خیلی صورتم پریشان و دگرگون بود.. نمیدونستم معنی این خواب ها چیه فقط فکر میکردم و نگران بودم.....

و شب سوم رسید وبازم تو گروه تا نیمه شب چت میکردم..

خوابم می آمد بشدت ...

و خداحافظی کردم.. با بچه ها ....

خوابیدم .....

بازم هم خواب دیدم ......

و این خوابی شد که سرنوشتمو رقم زد....

 اینبار خواب حضرت اقا رو دیدم ((منظورم اقای خامنه ای رهبر بزرگ ایران))تو خواب دیدم که اومده بود به شهرمون و من از اونجا عبور میکردم.....

 انگار حسینیه ای براش درست کردن و اونجا دیدار مردمی داشت..... منم باهمون سر تیپم که خیلی هم ((سوسول)) بودم رفتم تو حسینیه ...

و فقط نگاه  به این همه جمعیت میکردم...!!!

 که اعلام کردن بین این همه جمعیت حضرت اقا سه نفرو انتخاب کرده...

 من موقع برگشتن شنیدم اسم نفر سومی که خوانده شد اسم من بود و من با تعجب فقط سکوت کرده بودم !!!!

دوتا از خانم هایی که محافظ حضرت اقا بودن دست منو گرفتن و چادر کردن تو سرم و بردنم پیش اقای خامنه ای !!!!

و در کنار صندلی اش نشستم

و بهم تبریک گفت

 و چفیه شو بهم داد

 و بهم گفت تو از الان انتخاب شدی

و باید در مسیر انقلاب باید کمک بدی...

من رو راهی کردن تویه حسینیه

و حضرت اقا اومد بچه ای به من داد و گفت این رو بزرگ کن و بهش شیر بده

من گفتم که دخترم نمیتونم شیر بدم

گفت تو بهش شیر بده

منم چادر رو انداختم رو سینم و به بچه شیردادم

و به امرخدا از سینه هام برای بچه شیر  می آمد..

وقتی از خواب بیدار شدم همه چیم برای همیشه عوض شد.

 افکارم

وهمه چیزم...

یه بغض عجیبی تو گلوم بود

 نشستم تو اتاقم فقط گریه میکردم

احساس میکردم که مصعولیتی بهم داده شده ولی نمیدونستم چیه و از کجا و چجور باید شروع کنم......


و این واقعیت ادامه دارم...

در پست های بعد ما را دنبال کنید......