متنی خواندنی  پیرامون شهدای مدافع حرم


در  کلافه ام . دنبال تسبیحم می گردم با آن دانه های سبز آرامش بخشش که لای انگشتانم بپیچم صد دانه سبز عزیز را ... کمی دراز میکشم . چشمانم را می بندم . سعی می کنم ذهنم را از این همه بی قراری و دلتنگی و دلواپسی رها کنم . اولین دانه را می اندازم ... «لا معبود سواک ، یا غیاث المستغیثین »، اولین قطره اشک جاری می شود و من دومین دانه تسبیح را می اندازم ... «لا معبود سواک ، یا غیاث المستغیثین »، دومین قطره ی اشک و من سومین دانه تسبیح را ... « لا معبود سواک ، یا غیاث المستغیثین »... حالا اشک های چشمم با زمزمه هایم همراه شده اند و همراه با دانه های تسبیح یکی یکی می افتند... «لا معبود سواک ، یا غیاث المستغیثین »؛ جایی خوانده ام که این ذکر بر لب سیدالشهدا در گودال قتلگاه بود و من امشب با زبان ارباب با خدا حرف می زنم ؛ زبان ارباب ...


 ساعت به وقت اذان مغرب است که نماز را می خوانم و بیرون می زنم از دل این همه هیاهو و آشوب به سمت «بهشت» . بهشت شهدا ...
شب است اما سیاهی چادرش را می بینم در قطعه ای که چراغانی است و گوشه گوشه اش را حجله بسته اند. حدس می زنم خودش باشد ؛ «همسر شهید مدافع حرم» ؛ زنی که مدت هاست او را شب و روز در این بهشت می بینم . هروقت می آیم ، او هم هست . امشب هم اینجاست ؛ کنار مزار همسرش ؛ «همسری» که «در خون خفته تا نگذارد نخل زینبی خم گردد» . از این «به خاک خفته های باغیرت» این روزها زیاد به شهر می آورند ... کنارش می نشینم . بی مقدمه می پرسم « لابد خیلی دوستش داشتی که همیشه اینجایی؟» جواب می دهد: « همه ی زندگیم بود» . می پرسم «چطور از همه زندگیت گذشتی ؟» و زن جوان، امشب در دل سکوت بهشت شهر من ، برایم قصه ای تعریف می کند از «جهاد»؛ و من امشب «جهاد» را یک جور دیگر می شناسم . برایم قصه می گوید . قصه ی مادری که بر سر جنازه همسرش «عماد» نه شیون کرد و نه از پا نشست . گفت : « عماد من شهیدت کردند ولی کسی سر از تنت جدا نکرد » و بعدتر وقتی جنازه «جهاد»ش را مقابل چشمانش در قبر گذاشتند ، باز هم کسی ندید این زن بر سر و صورت بزند یا از پا بیفتد . کنار جنازه جهاد نشست و گفت : «شهیدت کردند پسرم ولی اربا اربا نشدی» ... همسر شهید مدافع حرم می گوید « و من صبر زینبی را از این زن یاد گرفتم و شهادت همه ی زندگیم را تاب آوردم» ... این جمله ی آخری را وقتی می گوید که با گوشه ی چادرش ، اشک هایش را پاک می کند.  


کمی آن سوتر از ما ، نوای آشنایی به گوش می رسد . صدای «میثم» است ؛ «آهنگران این نسل» ...
زن جوان از غصه هایش برایم می گوید . حرف که به «آهنگران» و «مطیعی» می رسد ، می شود افسوس را در چشمانش دید . آن قدر سن و سال ندارد که روزهای جنگ و خون و آتش را به یاد بیاورد اما می گوید «شنیده ام آن روزها پدر و مادرهای شهدا خودشان علم زنده ماندن فرهنگ جهاد و شهادت را بدست می گرفتند و اجازه نمی دادند خون شهیدشان پایمال شود ولی حالا برخی پدر و مادرهای شهدای مدافع حرم ، یقه عروس را می گیرند که چرا اجازه دادی پسرمان راهی شود ؟» می گوید «دوستی دارم که همسرش بی قرار رفتن و دفاع از حرم است اما پدر و مادر همسرش گفته اند اگر اجازه بدهی برود ، حلالت نمی کنیم !» می گوید «دلمان آتش می گیرد وقتی غیرت همسران و پدران ما را که در راه دفاع از حرم ناموس امیرالمومنین به شهادت رسیدند ، با متر و معیار «پول» اندازه می گیرند و هرکس می رسد ، می پرسد : «چقدر گرفت که رفت ؟ حالا که شهید شده چقدر می گیرید؟!» 


زن جوان این ها را می گوید و من از خودم سوال می کنم چه کسی به خاطر پول حاضر است جانش را کف دستش بگذارد و برود بایستد روبروی تیر مستقیم دشمن ؛ آن هم دشمن تکفیری که رحم و مروت سرش نمی شود ؟ یادم می آید این حرفها ، این نیش و کنایات ، این زخم زبان های جگرسوز ، سابقه ای دارد به اندازه تمام این سی و اندی سالی که از جنگ می گذرد ؛ برای یادآوری اش ، یک بار دیدن «آژانس» ابراهیم کفایت می کند یا نه کمی قبل ترش... یا نه ...کمی بعدترش ...همه ی روزهایی که «شعور» را از «شور» گرفتند تا جبهه رفتن جوانان باغیرت این آب و خاک را به نوحه های «آهنگران» وصله پینه کنند ، یا همه ی روز و شب هایی که دل بچه های شهدا را با همین زخم زبان ها ، با سهمیه های گرفته و نگرفته ، با بورسیه های داده شده و داده نشده ، شکستند و خم به ابرو نیاوردند . یکی نبود بپرسد کدام سهمیه و بورسیه می تواند جای خالی «پدر» را پر کند برای کودکی که تمام سهمش از «بابا» ، «بوی باروت» بود و یک «سنگ مزار» ؟


درد و دل های همسر شهید مدافع حرم تمام می شود ولی شک ندارم سینه اش هنوز مالامال درد است و تنگ از زمانه و زخم زبان ها و بی مهری ها ...بهشت شهدای شهر هرروز روشن تر از روز قبل می شود . این بهشت حالا نه فقط مامن پهلوانان نسل قدیم که جایگاه پهلوانانی از همین نسل جدید است . «عباس» هایی که طاقت نداشتند ببینند یک آجر از حریم «زینب» کم شود .  اینجا که من نشسته ام ، مزار شیرمردانی است که آبرو به شهر من دادند... 
بلند می شوم که برگردم . دلم آرام شده است . حالا خجالت می کشم از این که حرف از دلتنگی بزنم . اصلا از خودم می پرسم خجالت نمی کشی ؟ که آن قدر غرق دنیایی شده ای که برای خودت ساخته ای ...؟ 
که یادت رفته غم های خیلی خیلی خیلی بزرگ ما هم به پای غم های «سه ساله نازدانه کربلا» نمی رسد ؟ که گودی قتلگاه و نگرانی اهل حرم کجا و دلتنگی تو کجا ...؟! ذره در برابر دریا ...
و این همان آرامش است . 


حسین جان ! تو خود خود آرامشی مثل همیشه و من هنوز ...
سوار ماشین می شوم . می دانم هنوز «غیرت» زنده است . دلم خوش است هنوز هم مادران و پدرانی هستند که خودشان آب و قرآن می آورند و پاره های تنشان را راهی می کنند . مادرهای عاشق پرور در هرگوشه ی این مَردستان از ایران تا افغانستان . امشب پر از مثنوی های ناگفته ام . با نوای کاروان ، از نو بخوان «آهنگران» ... تسبیح هنوز دستم است و به آخر می رسد ، اشک هایم را روی صورتم پخش می کنم و سلام می دهم : 
صلی الله علیک یا اباعبدالله ، بابی انت و امی یا ثارالله