دوباره میلاد امام رئوف شده و دل پر میکشه به صحن و سرای باصفاش

واسه ایوون طلاش ... واسه کاسه های پر از زمزم سقاخونه ش

چراغونی های مختلف و قشنگ صحن های نورانی حرمش

خادما و مراسم جارو کشیدن تو صحن ها و رواق ها ...واسه کبوترای حرم ...

واسه اینکه دست ارادت به سینه بذاری و بگی سلام امام مهربونم...

واسه اینکه توی حال خودت باشی و یهو یکی از خادما یه گل خوشگل روز تولد آقا بهت هدیه بده

گلبارون حرم ...مراسم های شب میلاد ...شیرینی های تولد آقا که درب حرم پخش میکنن

قطره اشکایی که از سر شوق روبروی پنجره فولاد جاری میشن ...

یــــا امــــام رضـــــا خــیـلی دوستت دارم ...تـــــولــــــدت مبــــــارک ...

بهشت که می گویند همین جاست نه !

 از بهشت هم بهتر است گنهکاران را هم ، راه می دهند ...

 اینجا خانه حضرت سلطان است

 اینجا میعادگاه پیغمبران و امامان است ...

"  الســـلام علیــک یــــا علـــی بــــن مــــوسی الرضــــــا "




امـــام رضــــا خیلی دلــــم بـرات تنـــگ شــده آقــــاجــــونـــم

دلـــــــم خیـــلی تنـــگ شـــده بـــــرای صـــــــــدا کــــردنــت

دلـــــم خیلــــی تنـــگ شــــده بـــرای عبـور از ورودی برادران





دلم خیلی تنگ شده بــرای پابــرهنه راه رفتن تــو صحن و حرمت





 دلم خیلی تنگ شده بـــرای مسجد گوهــر شاد





دلم خیلی تنگ شده بــرای خوردن آب از سقا خونه اونم تو ظرف هــای طلایی



دلم خیلی تنگ شده بــرای اینکه بشینم یــه گوشه و زل بزنم به

گنبد طلات و یــه دل سیـــر گــریه کنم






دلم خیلی تنگ شده بـــرای فیروزه هــــای چهار طرف ضریح قشنگـــت




دلم خیلی تنگ شده بـــرای ایستادن تو صف غـــذای حضـــرتی

دلم خیلی تنگ شده بــرای راه رفتن تــو رواق امـــام خمینی

دلم خیلی تنگ شده بـــرای صدای طبل و دهل وقت طلوع و غروب خورشید

دلم خیلی تنگ شده بـرای حسرت خوردن بـه خادمات که همیشه پیش شمان

دلم خیلی تنگ شده بـــرای زیارت خوندن روبــروی ضریح قشنگت



دلم خیلی تنگ شده بــــرای پنجره فـــولاد طلاییـــت

دلم خیلی تنگ شده بـــرای دونه دادن به کفتــــرات

دلم خیلی تنگ شده بــــرای خوندن نمـــاز جماعت روبـــروی گنبد طلات

دلم خیلی تنگ شده بــــرای گم شدن تـــو حرم




دلم خیلی تنگ شده بــرای بوی اسپندی کــه خــادم مهربونت طــرفم میگیــره

دلم خیلی تنگ شده بـــرای خیلی چیزا.......






از آخرین قرار عاشقانه ما یک سالی می گذرد.

یادتان هست سال هزار و سیصد و تنهایی؟

من و شما و عشق،

سر قرار همیشگی وصل، ساعت دلتنگ و نیم؛

رواق پر داغ سینه ام،

صحن بی شکیبی دستانم، بست حسرت، حجره افسوس، کنج دنج دلتنگی!

چقدر می گذرد از آخرین سلام و خداحافظی اشکانه‌مان.

از آخرین دق الباب عاشقانه در باب الجواد.

از آخرین وضوی نور در حوض دریایی مشرف به باب الرضا.

از آخرین اقامه نماز محبت در جوار سایه رحمت شما.

از آخرین دیدار عاشقانه و از آخرین نگاه غریبانه.

از همان آخرین نفسی که نگاه بیابانی ام در نگاه دریایی شما گره خورد.

و شرم رنج جدایی بود که از چشمانم می چکید.

یادش بخیر آخرین روزی که از دست بلند شب رها شده بودیم.

یادش بخیر آخرین طلوعی که به سرخی یک غروب، غمگین بودم.

     حالا بی رمق در پشت در انتظار، روی پله برقی بی قراری نشسته ام.

دوباره بی صبرانه منتظر دعوتنامه ام.

هنوز هم امید دارم که برای حضور در مهمانی کریمانه خود بخوانی ام.


من محتاج نوازش های نورانی شما در لحظه نیایشم.



بـــــه امـــــید آن روز...




لطفا ما رو با نظرات خود همراهی کنید......